تبليغاتX
نگهبان شهر سفید ! - وقايع انتخابات 3
                                 نگهبان شهر سفید !
                                                                                                                                      
 وقایع انتخابات - اخير شب راي گيري

دقيقا نميدونم ساعت چند بود که رفتم ستاد تغريبا يه ۱۵ نفري بودن همشون رو ميشناختم چون ديگه پايه ثابت ها بودن . نميدونستم چه اتفاقي ممکنه بيفته تو اين ساعات اخر اما ما که تا جايي که ميتونستيم پوستر و عکس زده بوديم .... پارچه هايي رو هم از اين ۳ رنگ ها تهييه کرده بوديم از اين ها که مدال بهش وصل ميکنن ... بديم دست مردم ببندن ... ما ديگه کلا بدنمون رو ۳ رنگ کرده بوديم لباس پلنگي هم نداشتيم چون  ديگه کاملا به خودمون پرچم بسته بوديم ... شخصا يه دونه پرچم دور کمرم بود مثل دامن اويزون بود با يه هد بند پرچم ايران که انحصاري يکي از بچه ها واسه اعضاي ستاد ساخته بود ... يه پرچم مثل شنل بهم اويزون بود خلاصه خداييش خيلي جالب شده بوديم ... هرکسي ما رو ميديد خيلي تحت تاثير قرار ميگرفت ... ما ديگه به اين فکر نميکرديم چي ميشه به قول اهنگ زندگي همين امروزه سيروان به همين امروز فکر ميکرديم که تمام تلاشمون رو بکنيم... يه نکته جالب اين بود که از ستادهاي موسوي خيليها به جمع ما اومدن ...  کلا تعداد ما بيشتر شده بود ... خيلي بيشتر ... دقيقا از ۳ نقطه داشتن شربت ميدادن ...  يه واحد کامل خواهر ها هم اضافه شده بودن  .... اعتراف بايد بکنم که اين تاکنيک رضا يکي از بچه ها بود خيلي يه جورايي حرکت غير اخلاقي بود اما فوق العاده کار امد .... رضا گفت اگر امروز  زنها و دخترها هم نزديک ما باشن اين مساله پسر به جمع ما اضافه ميکنه ... حداقلش اين هست به هواي ديد زدن دخترها هم که شده ميان تو ستاد ما ... براي ما هم همين کافي بود ... بازم يه قورباغه بالاي داربست گذاشته بوديم ... تو همين شرايط که کم کم داشت شلوغ ميشد و ملت شعار ميدادن من زماني که داشتم از خيابون رد ميشدم تا به کساني که اون ور خيابون وايسادن مقاله برسونم يه ماشين هوادار موسوي با سرعت ميخواست از اون منطقه خارج بشه نميدونم خداييش که به قصد بود يا نه اما از پشت زد به پاي من و رفت ... يا خدا !!! ديگه بيچاره موسوي ها ... من پام فقط ورم کرد و يه چند دقيقه اي درد شديد داشت اما .... ديگه تا شب ... در ادامه بهش ميرسيم که چي شد ...

ماشين هاي هوادار احمدي نژاد هر کدوم با چند سرنشين که سرشون رو از ماشين بيرون اورده بودن رد ميشدن و شادي ميکردن ... نميدونم چرا انقدر شور و اشتياق داشتن ....من  خسته بودم ... خيلي خسته ... حوصله نداشتم اصلا اونجا وايسم هرچي حاجي صدام ميکرد ميگفت فلان کار رو بکن پشت گوش مينداختم ... يه چند دقيقه اي رفتم تو يه کوچه خلوت نزديک ستاد نشستم فکر کردم  ... يه ۱۰ دقيقه بعد برگشتم از دوباره که جمعيت فوق العاده بودن ! دليلش هم تعطيلي مدارس بود .. در مقاطعي مدرسه ها تعطيل شده بود و بچه ها ريخته بودن بيرون ... هي از ما اويزون ميشدن يه پرچم بهشون بديم ... ما هم تغريبا ساعت ۷ و نيم بود که ديگه هيچ پرچم و مچ بندي نداشتيم ... رفتم از ستاد مرکزي بيارم ... تو راه من و يکي از بچه ها به ستاد موسوي رسيديم دلم سوخت واسشون  ! مثل اين ها که بيماري واگير دار دارن يه جورايي انگار تو قرنطينه بودن !  دورشون سراسر مامور پليس اما خيلي بودن ! دختر و پسر تو هم ميلوليدن و ميرقصيدن ! پليس هم هي بهشون حمله ميکرد و ميزدشون اما اينها گوششن بدهکار نبود ! چيزي که خوب يادم هست اينه که دخترها که روسري اصلا ! بعضي از پسرها هم رکابي داشتن ... ماشين هايي هم که از در ستادشون که يکي از مهم ترين ستاد هاي شهر بود رد ميشدن همه از پسرهايي پر بودن که کلا تيپ هاي عجيب و غريب داشتن !!! همه هم اهنگ گذاشته بودن تا اخير درجه زياد کرده بود .... چشمتون روز بد نبينه ! متوجه ما که شدن يه دفعه انگار تشنج به همشون دست داد ... نميدونم چند نفر بودن يه چند هزار تايي ميشدن همه يک صدا عربده کشيدن احمدي باي باي احمدي باي باي !!!! همه هم علامت پيروزي به سمت ما گرفته بودن با انگشتاشون همينطوري که باي باي ميکردن به سمت ما ميومدن پليس هم حمله ميکرد و ميزد اينها ول کن نبودن ...

ما متواري شديم ! از يه مسير ديگه رفتيم رسيديم در ستاد مرکزي هيچي نداشتن ! گفتن برين فلان چاپخونه ... رفتيم ديديم اونجا هم خبري نيست تا اين که ما رو معرفي کردن به يه پايگاه مقاومت بسيج ! رفتيم و خلاصه يه سري متعلقات گرفتيم اخر مثل پوستر و پرچم و مچ بند و اين بند هاي مدال و ...

ساعت۸و ربع بود که به ستاد رسيديم جمعيت وحشتناک شده بود هوا داشت تاريک ميشد که ما مهمات رو اورديم !!! برديم تو ستاد اونجا شديد شلوغ بود همه بچه هاي۱۶-۱۷ساله بودن که داشتم به خودشون از اين چيزها وصل ميکردن !

نيروي پليس بارها اخطار داد که از همتون خواهش ميکنم  از خط خيابون جلو تر نرين و خيابون رو بند نيارين ... اما يه اشتباه بزرگ کردن که خيلي جالب بود !

انقدر جلو رفته بوديم که يه لاين رو کاملا بسته بوديم من يه پرچم بزرگ دستم بود و لابه لاي ماشين ها راه ميرفتم و حرکت ميدادم ... تا اين که يهو ديديم صبر سربازها تموم شد و به دستور سرگرد .... که فرمانده اون نيروها اونجا بود سربازها به سمت جمعيتي که راه رو بند اورده بودن حمله کردن و با باتوم به جونشون افتادن !!!!!! اين اتفاق براي ما خيلي سخت بود تحملش چون ما بلاخره ....

افتادن دنبال جمعيت و خيلي ها رو زدن ... کساني که زدن و دنبالشون کردن يه مشت بچه ۱۶-۱۷ساله بودن اعضاي اصلي يا تو خود ستاد مشغول پشتيباني بودن يا تو پياده رو نظارت ميکردن من و چند نفر ديگه هم که وسط خيابون بوديم .... يهو حاجي اومد بيرون و گفت اين کار کي بود !!! يکي از بچه ها گفت حاجي سرگرد فلاني ! يه وداد زد بزنين اون پدر سگ رو !!! جمعيت ما هم حمله کرديم از پشت به نيروهايي که دنبال بچه ها بودن !!! من شخصا فقط يک لگد زدم به پهلوي يه سرباز که تغريبا ۳متري پرت شد و يه ۱۵ دقيقه اي بعد از اين اتفاقات همچنان بيهوش بود و کلا بردنش .... بچه ها شديدا سربازها و حتي افسرها رو زدن ! تا اين که ديگه اين جريان يه تشنجي ايجاد کرد که کلا جمعيت اومدن وسط خيابودن .... اينطور بهتون بگم که از ميدون نزديک به ستاد ما که يه ستاد احمدي نژاد بود بگير تا يه ميدونه بالايي همش هوادارهاي احمدي نژاد وسط خيابون ... ما هم که در حال درگيري با سربازها ... مثل فيلم ارباب حلقه ها که ارک ها عقب نشيني کردن رفتن لب رودخونه وايسادن تا دزد هاي دريايي بيان پليس ها هم همين کار رو کردن منتظر موندن تا از سپاه بيان ! وقتي نيروهاي سپاه اومدن براي کنترل جمعيت  يهو ديديم به به ! فرماندشون پسر خاله من هست ! باباي يکي از بچه هاي همين ستاد ! ديگه به مامور ها علامت شصت دست نشون ميداديم و اونها هم هيچ بلانسبت غلطي نميکردن ! هر ماشين موسوي هم که رد ميشدن با لگد هاي شديد ما بدرقه ميشد طوري که غير ممکنه بود يه صدمه شديدي نبينه اين ماشين !  وسط خيابون شعار ميدادن " ابالفضل علم دار ... احمدي رو نگه دار " يا " هاشمي حيا کن مملکت و رها کن " هاشمي لپ لپ خريده موسوي از توش پريده " واي به حالت هاشمي اگر شهيد شه احمدي " اصلا همه شعارها يه جورايي  تحقير اميز بود ... مثلا " موسوي راي بياره زير ابرو بر ميداره " يا موسوي کم اورده بچه سوسول اورده " اين شعارها رو مستقيم ما ميگفتيم که مردم بگن ! يعني از مقامات بالاتر به ما ميگفتن ما مثل ليدر هدايتشون ميکرديم ....

ساعت۱۰ بود که خبر دادن تمام ستادهاي موسوي تو شهر به شکل عجيبي بسته شدن و باي باي !

من تعجب کردم که چرا دليلش اغتشاش و نا ارامي گفته شده بوده !

خلاصه اتفاقات زيادي اون شب افتاد .... اخرين زورها رو هم زديم ...تا ساعت۱۱  تو خيابون بوديم ... صداي بوق ماشين ها ... فرياد مردم .... باي باي گفتن هاي هر ۲طرف هنوز تو گوش من هست ... پسر و دخترهايي که به هر دليلي از يه نفر حمايت ميکردن...ماشين هايي که هر کدوم محال بود عکس کسي رو نزده باشن ! اکثار هم موسوي بودن بعد احمدي و بعد کروبي و يه تعداد خيلي کم هم رضايي ....

تا اين که تير خلاص شليک شد !  ساعت ۱۱ که اومديم خونه فرصت پاسخگويي اقاي احمدي نژاد به صحبت هاي ديگر کانديده ها بود۲۰دقيقه فرصت داشت که صحبتهاش شديدا کوبنده بود ! به خصوص اون جا که امارها رو جعل کرده بودن .... بعد از اين باز ريختيم تو خيابون که ديگه خبري از موسوي ها نبود با اين برنامه فقط احمدي نژادي ها تو خيابون وسط خيابون ميرقصيدن ديگه !

اون شب هم تموم شد ! شب رويايي بود ... هيچوقت از يادم نميره !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط پدرام  |