بیرون شهر بودم داشتم یه زمینی رو نشون یه مشتری میدادم که تلفنم زنگ میخوره و یکی از بچه ها بهم میگه امروز همسر اقای رجایی قراره تو ستاد اقای موسوی سخنرانی کنه . بعدش هم همایش بزرگی دارن و برنامه هاشون رو شرح داد ... ساعت حدودا ۵ بود که کار ما تموم شد و وارد شهر شدیم ... من سریعا خودم رو به ستاد خودمون رسوندم .. وقتی رسیدم کلی حرف شنیدم که چرا دیر کردی امروز کلی کار داریم ! یه سری طرح جدید رسیده بود از مرکز که خیلی جالب بود ! عکس کائن اعظم معبد امون و دور و وریاش بودن که عصبی بودن و داشتن فکر میکردن ! زیرش نوشته کاهنین معبد امون چرا خشمگین شده اند ؟؟؟ قرار شد از رو این چند هزار تا بزنیم و پخش کنیم ... فکر کنم همه فهمیدین که این منظورش چی بود و کلا منظورش چه کسانی بودن ! چنتا طرح دیگه بود مثل این " ۳<۱ زیرش هم نوشته بود خیلی مردی دکتر ! " یا مثلا چنتا عکس از رئیس جمهور و یه عکسی که یه کارگر شهرداری داره یه نامه رو میده به رئیس جمهور و زیرش نوشته بین ما فاصله ای نیست !
یه خورده امید به ستاد ما برگشته بود ! گرچه ما همش ترس رو داشتیم اما یه خورده شرایطمون بهتر شده بود ... فعالیت های فوق العاده ما در چند روز گذشته خیلی ها رو از ستاد موسوی به ستاد ما کشونده بود... تعریف از خود نباشه اما جذابیت ظاهری و شخصیتی من و خیلی از دوستانم که زیاد از این قماش هواداران مذهبی احمدی نژاد نبودیم خیلی ها رو دچار تردید نسبت به اقای احمدی نژاد کرده بود .... خیلی ها با دیدن فعالیت های ما به سمت ما گرایش پیدا کردن ... از طرفی حلقه تبلیغات برای ستاد های موسوی و کروبی تنگ تر و تنگ تر میشد ... طوری که مثلا اونها ساعت ۹ به بعد حق فعالیت ستادی نداشتن یا مثلا با هر تجمعی از اونها برخورد میشد و خیلی چیزهای دیگه که شامل حال ما اصلا نمیشد ...
من و یکی از دوستانم رفتیم و این تصاویر رو چاپ کردیم ... خیلی زدیم شاید نزدیک ۵ هزار تصویر بود از اون تصاویری که گفتم ... و شروع کردیم به پخش کردن در ستادها ..... به ستاد خودمون که رسیدیم زیاد برامون نمونده بود ... همون رو دادیم به بچه ها .... و خودمون هم شروع کردیم به پخش کردن مقاله ها ... تعداد ما زیاد شده بود ! خیلی ! نمیدونم چرا اما تعداد ما خیلی زیاد شده بود ... طوری که اصلا کمبود نیرو رو حس نمیکردیم مثل قبل ! بچه ها شوق و اشتیاق زیادی داشتن ... ما از نظر سنی از فعالان ستاد موسوی بالا تر بودیم ... اما تفاوت اونها با ما این بود که اونها اکثرا دانشجو بودن ولی اعضای ما زیاد تحصیلات انچنانی نداشتن ! چیز جدیدی خودم کشف کردم ! به همه بچه هایی که کارت و پوستر و سایر چیزها رو پخش میکردن گفتم که هرکسی رد شد از این سبزها بگین خدا شفا بده ! چون میدونین که کسانی که دارن میمیرن و بیماری نا علاج دارن دستمال سبز میبندن دور مچشون و میرن امام زاده زمان قدیم رسم بوده ! ما هم با این خوب مسخرشون میکردیم ...
درگیری لفظی بین ما و عابرین و ماشین های حامی موسوی که رد میشدن کم کم زیاد شده بود طوری که حتی بعضی وقتها بچه ها یه لگدی به ماشین میزدن .... حاجی اومد و گفت بچه ها ! هرکسی بهتون فحش داد با من بوده ! مدیونین اگر کوچکترین توهینی بهشون بکنین ! خواهش میکنم ازتون اگر از کسی توهینی ببینم خودم باهاش برخورد میکنم ! ما همش سعی میکردیم بچه های کوچیک تر رو اروم کنیم و یه جورایی احساساتشون رو کنترل کنیم تا شر درست نکنن ! ماشین های دوستان ما هم که هر کدوم توش چند نفر از ماشین سر در اورده بودن و پرچم دست گرفته بودن هم رد میشدن و هر وقت به ما میرسیدن ما داد و بیداد راه مینداختیم ... شهر کاملا چهره انتخاباتی داشت ! هر کسی داشت زور میزد ! میدونستیم که کسانی که الان موسوی هستن هیچوقت احمدی نژادی نمیشن پس باید یه جورایی اونها که ارا نا معلومی دارن رو به سمت خودمون بیاریم که همونها هم خیلی جمعیت زیادی دارن بعدها متوجه شدم که اکثریت جمعیت کسانی بودن که تا لحظه رای دادن هنوز تصمیم نگرفته بودن !!!
ساعت ۷و نیم بود که متوجه شدیم دسته ای حدودا ۲۰۰ نفری از سبزها ۱۰۰ متری بالاتر از ما روبروی یه پاساژ ایستادن و شعار میدن ! شعارهاشون همه تغریبا تحقیر امیز بود ! مثلا " اخر هفته احمدی رفته " یا " عامل تبعیذ و فساد محمود احمدی نژاد " یا مثلا " احمدی حیا کن مملکت و رها کن " و این چیزها ...
روبروی اونها هم یه ۱۰-۱۲ نفری ایستاده بودن از ما و داشتن شعار میدادن ... مردم تو پیاده رو شاهد این تقابل فوق العاده جالب بودم که من حس کردم باید بلایی سر اینها بیاریم که جرات نکنن بین ۲ تا ستاد احمدی نژاد وایسن و شعار بدن ! به یکی از دوستانم گفتم برو مهمات رو بیار ! رفت و اورد ! نزدیک ۱ بوکس ۴۰ تاییی از این دینامیت های چهار شنبه سوری بود ... من هم ۲۰ تا از بچه های سن و سال بالا و ورزیده و برداشتم و رفتیم روبروی اونها ایستادیم با دیدن ما مردم به وجد اومده بودن ! براشون خیلی جالب بود که الان چه اتفاقی قراره بیفته ! همه دوربین های گوشی هاشون رو روشن کرده بودن و از ما فیلم میگرفتن ! جمعیت موسوی با دیدن ما احساس ترس کردن چون هم از سمت راس و هم سمت چپ در محاصره حامیان احمدی نژاد بودن ! مامور پلیس هم بودن اونجا ولی نه اونقدر که اگردرگیری شد بتونن کاری بکنن ... انقدر ستادها تو شهر زیاد بود که مامور کم اورده بودن برای این که نزدیک همه اونها مامور مستقر کنن .... به یکی از دوستان زنگ زدم تو اون شلوغی نمیشد درست شنید اما گفتم که بهشون نزدیک بشین فاصله رو کم کنین ... ما هم که یه ۳۰ نفری شده بودیم روبروشون شروع کردیم به شعار دادن .... اونها هم با قدرت بیشتری شعار میدادن ... ما شعار میدادیم " موسوی کم اورده بچه سوسول اورده " یا مثلا به توجه به روبانهایی که به دستشون بسته بودن میگفتیم " سوسول ها دست نزنین النگو هاتون میشکنه " خلاصه همش تو فکر این بودیم که اعصاب اونها رو به هم بریزیم تغریبا نزدیک و نزدیک تر شدیم و با یه حرکت هماهنگ چون اکثر ما دوره دیده بودیم پاهامون رو به زمین میکوبیدیم و هو هو میکردیم ! این تکنیک رو زمانهای قدیم قبل از حمله نظامی انجام میدادن تا تمرکز و اعصاب رقیب رو به هم بریزن ... ما هم تو همین وضعیت دینامیتها رو روشن کردیم وبه سمت جمعیت پرتاب کردیم چنتااز بچه ها هم از پیاده رو اونور خیابون از پشتشون رد شدن و چنتا انداختن تو جمعیت ... وقتی یهو ترکید خیلیهاشون که متوجه پرتاب اینها نشده بودن شدیدا ترسیدن فکر کردن تیر اندازی شده مردم هم جیغ میکشیدن و .... اون ۲۰۰ نفر سریعا متفرق شده بودن که ما حلقه محاصره رو تنگ تر و تنگ تر کردیم که پلیس هم که از این وضعیت خسته شده بود با باتوم بین اونها افتاد و .... خلاصه خیلیهاشون شدیدا کتک خوردن بقیه هم از لابه لای جمعیت سعی کردن خودشون رو به نزدیکی ستادهای خودشون برسونن که اینطور هم شد ! ساعت تغریبا ۸ و نیم بود که بعد این درگیری به در ستاد برگشتیم وقتی رسیدیم صدای الله اکبر و ایول ایول داش پدی رو ایول به گوش میرسید ! یکی از مسئولین ستاد اومد گفت این حاج پدرام رو باید ببریم فرمانده یگان ویژه کنیم .. تو دلم گفتم خاک بر سرهممون کننن .. به جای زدن مردم به فکر رای ها باشین که ۱ به ۱۰ هستیم ! از بلندگو هم یک سری سخنرانی و حرفهای تو منظاره و صحبت های ایت الله خامنه ای پخش میشد ... یکی از تیکه های صوتی که پخش میشد این بود
دکتر احمدی نژاد : شمشیر زن با شمشیر میزند ... نیزه انداز با نیزه ... سنگ پران با سنگ و ان که نمیتواند فحاشی میکند بداند که ملت ایران زیر بار زور نمیرود ! و برای کسانی که ...( طولانیه )
دقیقا این قسمت از حرفهای دکتر کنایه به ۳ جناح داخل کشور بود که متاسفانه به طرز عجیبی داشتن ما رو میکوبیدن !
ما در عین این که شعار میدادیم .... شوق و ذوق داشتیم خیلی هم میترسیدیم ! ما تنها بودیم ! تنهای تنها ! کسی رو نداشتیم ! هیچ جناحی ... هیچ روزنامه ای ... هیچ سایتی .... هیچ ادمی ! به پیشنهاد یکی از بچه ها برای نگه داشتن بیشتر مردم شلوغ کردن و جلب توجه اونها به ستاد ما شربت میدادیم به ملت ! یه لحظه نگاه کردم به دور و ورم ! انگار اون لحظه اصلا تو حس و حال خودم نبودم ! دیدم که درو و ورم پر ادمه ! چند نفر دارن شربت میدن ... چند نفر دارن برای مردم بازوبند و مچ بند میبندن ... چند نفر تو ستاد دارن عکسها رو دسته بندی میکنن.... چند نفر دارن با هم بحث میکنن ... خیلی ها وایساندن دارن برای ماشین ها پوستر میچسبونن ... خیلی ها پرچم دستشون گرفتن و میچرخونن خیلی ها هم فقط نگاه میکردن و میخندیدن ... پیش خودم گفتم این ظاهر قضیه هست ! ما خیلی تنهاییم ...تمام دوستانم ... تمام خانواده ... تمام کسانی که دوستشون دارم در جبهه مخالف هستن ! چطوره که همه اونور و من اینور ؟ اصلا زمین و زمان مخالف ما هستن چرا؟
اوضاع به همین شکل میگذشت و شور و شوغ ما هم خیلی زیاد بود .. چون از صبح من بیرون بودم خیلی زود برگشتم خونه نزدیک ۱۰ بود که رفتیم با چنتا از بچه ها به سمت خونه که تلفنم زنگ خورد و یکی از بچه ها از دور میدونی که نزدیک خونه ما بود و تغریبا محل ما بود گفت اینجا درگیری هست و دارن همدیگه رو میزنن !!!! به سرعت خودمون رو رسوندیم ... از گارد ضد شورش گرفته تا اتش نشانی که با اب مردم رو متفرق میکرد اونجا بود .... متوجه شدیم نزدیک ۲۰ نفر از کسانی که سبز بودن شمیر دستشون هست و دارن چند نفر رو میزنن ! حتی یه موتوری احمدی نژادی رو چنان زدن که کل میدون رو خون برداشته بود ! ما چشم چشم میکردیم که گیرشون بندازیم .... معلوم نبود اینها واقعا حامی موسوی بودن یا استخدام شده بودن اما هرچه بود کارشون رو بلد بودن و سازمان یافته عمل میکردن ...
ما بعد ها چنتا از این ها رو در تظاهرات اعتراض به نتیجه انتخابات هم دیدیم که دارن لاستیک اتیش میزنن ... پلیس جرات دخالت نداشت که ما رفتیم جلو با توجه به شرایطی که داشتن انگار مواد مصرف کرده بودن هیچی سرشون نمیشد من با الکترا شوک به یکیشون زدم بلافاصله نشست رو زمین و هیچ حرکتی نکرد که ما ۵ نفری ریختیم سرش ... یگان ویژه هم دخالت خودش رو بیشتر کرد و کم کم همشون متواری شدن ... تا به خونه برگشتیم ....
فعلا !