وقایع یکشنبه ... ۵ روز تا رای گیری ...
من ساعت ۴ بعد از ظهر در گرما شدید به سمت ستاد خودمون پیش میرم .... خیابون ها نسبتا خلوت هستن ... هنوز مردم بیرون نیومدن ... به ستاد که میرسم طبق معمول این ساعت پرنده پر نمیزنه ...وارد میشم ۴-۵ نفر هستن ... سلام علیک میکنیم و این حرفها .... به حاجی میگم :
بابا یه چند نفر رو بزار سر میدون یه پرچم دست بگیرن بابا ! هیچکسی رو نداریم !؟ بچه ها کجان ؟
حاجی - اولا ما امام زمان رو داریم ... دوما الان زوده ...
من - کجا زوده حاجی !!! برو ببین ستاد بالایی موسوی چه خبره ... ۲۰۰ نفر در ستاد رو گرفتن خدا شاهده !
حاجی - یه مشت بچه هستن بابا ... اصلا برو بیرون باز تو اومدی ایه یاس بخونی برو یه خورده چسب بخیر بیار ۲ ساعت دیگه لازم میشه ...
میرم و لیست خریدی که دارم رو انجام میدم ( هنوز نفهمیدم که این پول ها از کجا میومد .. بارها حاجی به ما گفته بود که از هزینه شخصی خودش میده اما ما حساب کردیم فقط در یک روز حاجی به من ۱ ملیون تومن پول داد برای خرید یه چیزی این با عقل جور در نمیاد که یه نفر .... )
وقتی برمیگردم کم کم شلوغ میشه ... طبق معمول لباس پلنگیم رو میپوشم و پرچم های مخصوص بازوبند و سایر زیور الات رو میبندم و در ستاد وایمیسم ... چند نفر اومدن .... تغریبا ساعت ۵ هست و ۱۰-۱۲ نفری در ستاد ایستادن و پرچم و عکسهای رئیس جمهور رو دستشون گرفتن و به ماشین ها میدن ... یه سری هم اون ور خیابون هستن و دارن مقاله های چاپ شده درباره فعالیت های دکتر رو میدن به ماشین ها ... نکته عجیب اینه که از هر ۱۰ ماشینی که رد میشن فرق نمیکنه چه شخصی و چه مسافر بری ۷ تاشون هوادار موسوی هستن و عکسهای موسوی رو زدن یا حداقل یه روبان سبز به ماشین وصل کردن ... اینها وقتی به ما میرسن بوق میزنن و مسخره میکنن .....
دوستانم هم میان و میرم داخل ستاد ... یه خورده بحث میکنیم هنوز شلوغ نشده زیاد ... یه خورده تئوری رو میکنیم و یه خورده گمانه زنی میکنیم .... اوضاغ جالبی نیست ... هنوز بحث بحث مناظره ها بود .... از بلند گوی ستاد که خیلی صدای زیادی داشت این کلیپ های صوتی رو به خیابون پخش میکردن :
موسوی : سیاست های شما در مسائل خارجی ما رو به شدت ضعیف کرده و این شیر ایرانی رو در بند کرده ...
رهبر : من نمیتونم قبول کنم حرف کسانی رو که میگن ملت ایران به خاطر پایبندی به اصول خودشون در دنیا خار و ذلیل شدن ... و بعد صدای الله اکبر ....
سی دی ها رو میارن ! سی دی هایی که فیلم مناظره دکتر احمدی نژاد با مهندس موسوی بود ....
نزدیک ۱۰ هزار تا اورده بودن .... من شوکه شدم از این تعداد ! دادیم به بچه هایی که داشتن به ماشین ها پوستر میدادن ... گفتیم اینها رو بدین به ملت ... اما به زور نندازین بزارین خودشون در خواست کنن وگرنه میندازنش بیرون ... حاجی هم هی داد میزنه که اقا این پرچم ها و این پوستر ها و عکس ها که اسم الله توش هست رو هی نندازین تو ماشین ها زورکی ... گناه داره پرتش میکنن بیرون گناه داره !
ساعت تغریبا ۶ هست که شلوغ شده خیابون کم کم ... ماشین ها هم زیاد شدن چند نفر میان و میخوان از ما عکس بگیرن !!! متوجه میشیم که خارجی هستن .... حاجی میاد و میگه نزارین با لباس بسیجی ازتون عکس بگیرن ممکنه مشکل ایجاد بشه ...ما هم اجازه تصویر برداری نمیدیم .... چند دقیقه بعد یه عکاس از خبرگزاری فارس میاد و یه چنتا عکس میگیره از ما ... من و ۵-۶ نفر دیگه از بچه ها که همگی از ۱۰۰ متری هم داد میزدیم هوادار کی هستیم راه میفتیم به مقصد ستاد پایینی که مرکزی هم هست ... میریم و اونجا یه خسته نباشیدی میگیم و یه احوالی میپرسیم که یه دفعه میبینیم که یه لشکر ۵۰ نفری از هواداران موسوی تو پیاده رو در حالی که عکس ایشون در دست دارن و روبان سبز بستن میخوان از جلو ستاد رد بشن که با اشاره ما نیروهای پلیس امنیتی نزدیک ستاد بهشون حمله میکنن و متفرق میشن ما هم دست میزنیم برای مامورها .... باز هم میریم پایین تر تا به یه ستاد دیگه سر بزنیم در راه همش کر کری با دختر پسرهایی که از کنارمون رد میشن ... هر سبزی به ما میرسه دستش رو به نشانه پیروزی طرف ما میگیره و میگه اخر هفته احمدی رفته ! ... مردم یه جوری بهمون نگاه میکنن ! یکی از اشنایان از کنارم رد میشه و با دیدن ظاهر من متعجب میشه و میگه پدرام تو دیگه چرا ...سرش رو تکون میده و میره .... ما همچنان به راهمون ادامه میدیم که چنتا پسر با لباس تماما سبز که تو پیاده رو کنار ایستادن با دیدن ما مسخره میکنن با هم شعار میدن که " ای لشکر صاحب زمان اماده باش.... " فکر نمیکردن ما رفتار پرخاشگرانه ای از خودمون نشون بدیم اما یه دفعه حمله میکنیم و یکی از دوستانم با مشت به سر یکیشون میزنه و در جا یارو به حالت تشنج میره ! خودم از یاد اوری این صحنه خجالت میکشم ... نباید هیچوقت اینکار رو میکردیم ... یه جورایی ابروی ما رفت ! یه تصویر بد و منفور از خودمون به جا گذاشتیم جلوی همه مردم ...به خصوص خیلی ها من رو میشناختن تو اون جمع ... بعد از این جریان بازم راه رو پیش میگیریم و به یه ستاد دیگه میرسیم درش خیلی شلوغ بود ... لباس شخصی ها و موتوری ها .... که یه دفعه صدای موتور و بوق .. دست و صوت و داد و بیداد رو میشنویم .. یه دسته ۵۰ تایی موتوری که پرچم ایران و عکس دکتر محمود احمدی نژاد رو در دست دارن تو خیابون رژه میرم و خود نمایی میکنن ما هم که با دیدن چنین صحنه هایی خوشحال میشیم ... مردم با دیدن ای صحنه ها یه خورده به فکر میرن... نمیدونم تو فکرشون چی میگذشت ....
بعد از احوال پرسی و کسب خبر از یکی دیگه از ستادها مسیر رو پیش میگیریم به سمت ستاد خودمون ... تغریبا جمعیت زیاد شده و خواهر ها هم اومدن تو قسمت مخصوص خودشون ساعت ۷ هست که یه دفعه یکی از بچه ها از بالا با سرعت میاد پایین و میگه دارن میان !
بله بلاخره اومدن .... جریان از این قراره که هواداران یکی از ستادهای اقای موسوی که بالاتر از ستاد ما بود و یه ۵۰۰ متری فاصله داشت هر روز بیرون میومدن و از گوشه خیابون تو شهر راهپیمایی میکردن ... تا امروز هیچوقت از در ستاد ما رد نشده بودن چون میترسیدن اما اینبار تعدادشون بیش از ۱ هزار نفر بود .... برای خود ما این صحنه عجیب بود ... ما هم شروع کردیم به تماس گرفتن با دوستان که کجایین سریع بیاین این نقطه .... خیلی از موتوری ها هم خودشون رو رسوندن... ما اماده اماده بودیم ... چون در بین هواداران موسوی و فعالان ستاد کسانی بودن که اجیر شده بودن برای درگیری ... یعنی ارازل اوباشی بودن که در مواقع لزوم درگیری ایجاد کنن و در خوشبینانه ترین حالت از ستاد دفاع کنن .... ادمهای خطرناکی هم بودن .... لشکرشون داشت میومد ... ما مضطرب بودیم..... ما که مسلح به شوک الکتریکی و اسپری فلفل بودم و اماده برای دعوا .... تو ستاد هم باتوم و چوب و .... اماده بود ...یه نفر از بچه ها یه پرچم حزب الله به من میده میگه برو بالای یه ماشین ... میرم بالای یکی از ماشین های در ستاد و شروع میکنم به چرخوندن پرچم ... نیروهای یگان ویژه هم خودشون رو میرسونن ... ما تغریبا یه ۵۰ نفری بودیم .... اونها تغریبا ۱۰۰۰ نفر مردم همه اومده بودن تا این صحنه رو ببینن که چه اتفاقی میوفته ! همشون موبایل هاشون رو روشن کردن و فیلم برداری رو شروع کردن ! تو لشکر سبزها دختر و پسر قاطی بودن... تیپ های جالبی هم داشتن ... همه خودشون رو دست کرده بودن ..به روشهای مختلف ... جدا ادم از دیدن همچین لشکری لذت میبر .... همگی دست هم رو گرفته بودن ... تا این که به ستاد ما رسیدن اونها شعار میدادن که احمدی کم میاره ناموس وسط میاره ! ما هم شعار میدادیم مرگ بر غارتگر بیت المال ... وقتی به ما رسیدن کاملا و به ما برخورد کردن نیروهای امنیتی یه زنجیره بین ما و سبز ها تشکیل دادن من از بالا این پرچم رو طوری میچرخوندم که پارچه اون به سر و صورت سبزها بخورده اخه خیلی بزرگ بود این پرچمه ! اونها هم از این کار عصبی میشدن تا این که یکیشون پارچه رو گرفت و کشید ... این باعث شد من نزدیک بشه که بیفتم از بالای ماشین .. این عمل بچه های ما رو تحریک کرد و به شدت به سمت اونها هجوم بردن... فشار به قدری بالا بود که زنجیره سربازها پاره شد و یکی از بچه ها با لگد به یکی از سبز ها زد یکی دیگه از بچه ها که بالای یه داربست در ستاد رفته بود از بالا پرچمش رو پرت کرد پایین به سمت جمعیت خورد تو سر ۲-۳ نفر من هم از بالا اسپری رو در اوردن و زدم به سمت جمعیت که شدیدا ترسیدن و فرار کردن بچه ها هم به سمت اونها .... با چوب درگیر شدیم باهاشون یکیشون چاقو در اورد که بزنه پلیس زدش شدید... درگیری شدید شد و نیروهای پلیس هم چند برابر شدن چند نفر از سبزها شدیدا مسدوم شد طوری که همونجا افتاده بودن ... پلیس هی از طریق بلند گوهاشون خواهش میکرد جمعیت از درگیری اجتناب کنن ما که گوشمون بدهکار نبود .... خلاصه گذشت و اونها هم رفتن ... بعدا فهمیدم تا به یه میدونی رسیدن چند بار باز در ستادها درگیر شدن از فرداش دیگه راهپیمایی نکردن ...
ساعت ۸ و اوج شلوغی ... همه جمع بودن و شعار میدادیم دیگه .... نزدیک ۱۰۰ نفری مردها بودن
خانومها هم نزدیک ۵۰ نفر که شعارهای گوناگون میدادیم ... مثلا چپ راست کارگزار علیه خدمت گزار .. یا مثلا پرونده هاش رو میزه هی میگه چیزه چیزه ... ما هم با چنتا از بچه ها اون ور خیابون بودیم و مراقب بچه هایی بودیم که روزنامه و مقاله و این چیزها توضیح میکنن خودمون هم چند دقیقه یه دفعه پرچم دست میگرفتیم و وسط خیابون راه میرفتیم ... ماشین های احمدی نژاد از در ستاد ما رد میشدن مخصوصا و ماشین های موسوی کمتر از این راه میومدن از ترس... هر ماشینی رد میشد جمعیت به سمتش میرفت و بای بای میکردیم و یه هوووو بلند هم میکشیدیم طوری که یارو از ترس با سرعت فرار میکرد... پلیس هم هی هشدار میداد که از خط سفیده جلو تر نیاین خیابون رو بند نیارین ....
عجب ها ! شب ساعت ۱۱ داشتم میرفتم خونه ... ماشین ها هی بوق میزدن هر کدوم حامی یکی بودن.... این بوق ها تا ۳ شب هم ادامه داشت ... تو راه با دوستان بحث میکردیم که خدایا چیکار کنیم ؟ این اوضاع اصلا خوب نیست .... مناظره دیشب خیلی برای ما بد بود ... حسابی خراب شدیم .... روزنامه ها ... سایتها ... همه ....
تا پست بعدی فعلا ! ![]()