ساعت ۳ بامداد بود که ملت داشتن از مراسم احیا برمیگشتن ... !
یه خانواده پر جمعیت داشت رد میشد که من چون اون ساعت ها اصولا خواب تو کارم نیست از بالا یه نگاهی کردم ببینم اینها چه موجوداتی هستن که انقدر سر و صدا میکنن !
علاوه بر سر و صدا خیلی هم خوشحال و خندان بودن ! من نمیدونم چی دادن بهشون خوردن اونجا !
با توجه به این که قبل از این خانواده چنتا ادم دیگه هم رد شده بودن ولی اینا دیگه خداییش نوبر بودن همسایه طبقه اول ما که یه مرد حدود ۳۳ ساله هست که تازه هم متاهل شده با همون لباس راحتی تو خونه اومد بیرون !
با حالتی خشمگین گفت اقا مرتیکه دلت خوشه رفتی دعا کردی ؟ خداییش هرچی دعا کردی و قران خوندی پرید !
یارو گفت چرا اقا ؟ چرا توهین میکنی ؟
همسایه ما گفت زهر مار چرا مرتیکه با اون ریشت ای شاشیدم تو اون مراسم احیایی که تو توش بودی مردم ازار ....
درگیری لفظی شروع شد و منم از بالا میخندیدم و نظاره میکردم !
یه دفعه همسایه ما رفت تو و اومد با یه دسته بیل ! برد هوا گفت الان چنان میزنمت امشب بشه شب قدر خودت ! حالا همسایه ها هم جمع شده بودن همه و داشتن این وسط میانجی گری میکردن که اقا ول کنین ماجرا رو ....
خلاصه جریان به خطر گذشت اما اقایون و خانومها پیام اخلاقی اینه !
خدایی نکرده اگر مراسم احیا میرین ( راه گم کردین دیدین همچین بساطی هستین ) موقع برگشتن عربده کشی نکنین ! مردم خواب هستن !
والسلام ! ![]()