تبليغاتX
نگهبان شهر سفید !
                                 نگهبان شهر سفید !
                                                                                                                                      
زمانی در اروپا کلیساها حرف اول رو میزدن !

قدرت کلیسا به حدی رسیده بود که کشیش ها بهشت رو میفروختن !

به این صورت که هر کسی میومد به اندازه پولش بهش زمین تو بهشت میدادن !

خانواده های مستمند اون زمان که اکثرا کشاورز بودن از نون زن و بچشون میزدن و در امد ۱ سال رو میدادن برای خودشون و خانوادشون تو بهشت زمین میخریدن !

تا این که یه میلیاردر روشن فکر شروع به مخالفت با این حماقت بزرگ کرد !

اما هر کاری کرد راه به جایی نبرد!

اخر رفت به کلیسا اصلی شهر گفت من میخوام تمام جهنم رو بخرم !!!

گفتن بابا بیا یه ۱۰ متر تو بهشت بخر عاقبت به خیر بشی جهنم چرا ؟

گفت اقا من تمام جهنم رو میخوام !

جهنم رو خرید و فرداش یه نیمکت اورد در کلیسا شهر گفت ای مردم هر کاری دلتون میخواد بکنید !

من جهنم رو خریدم ! این هم سندش ! معتبر معتبره !

شاید تو این دوره و زمونه هم یه همچین کسی احتیاج باشه !

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط پدرام  | 

من سالی ۱ بار فقط خواب میبینم اون هم هیچوقت مشخص نیست چیه !!!

اما دیشب برای اولین بار خواب رنگی دیدم !!! 

یه خواب عجیب و غریب که شاید خیلی هم اتفاقی نیوفتاد تو خواب اما من رو تا همین لحظه تحت تاثیر قرار داده تمام موهای بدنم سیخ میشه وقتی فکرش رو میکنم ! خواهش میکنم اگر میدونین تعبیرش چیه حتما بهم بگین !!!

تا جایی که یادمه اینطور بود که ...

خیلی دیر وقت بود شاید نیمه شب بود ... شدیدا بارون میومد شدیدا !!!! هوا خیلی سرد بود ... صدای رعد و برق شدیدی میومد .... صدای تیر اندازی میومد از همه جای شهر ... صدای رگبار گلوله از همه طرف شنیده میشد .... صدای جیغ میومد !!! صدای داد و فریاد میومد ... البته از فاصله دور ....

یهو حس کردم انگار تو پیاده رو هستم و دارم با ۵-۶ نفر دیگه حرکت میکنیم ... خیابون خیلی خلوت بود ... یه ماشین که همه توش خوشحال بودن و شادی میکردن یه پرچم ایران بیرون گرفته بود و حرکت میداد ! توش یه اهنگ بلند هم گذاشته بودن انگار ....

دیدم انگار ما هم یکی یه پرچم کوچیک ایران دستمونه ! جلوی ما ۲ تا دختر ۲ تا پرچم بزرگ دستشون بود  و همینطور که راه میرفتن حرکت میدادن ! هر ۲ پرچم سبز رنگ بودن که روشون یا حسین نوشته بود !

بازم چنتا ماشین دیگه رد شدن و هر وقت به ما میرسیدن اون ۲ تا دختر جلویی واسشون دست تکون میدادن و بپر بپر میکردن از خوشحالی !

بعد یه ماشین سفید رنگ خیلی اروم اومد... با نزدیک شدن به ما یه صدای عجیبی مثل ناله و فریاد بر اثر شکنجه به گوش ما رسید ... صدای تیر اندازی متوقف شد ! تو ماشین ۳ نفر مرد با چهره  خیلی ترسناک که یکی یه باتوم دستشون بود ... با دیدن ما کنار زدن و پیاده شدن ! اومدن پیاده رو من انقدر تو خواب ترسیده بودم که داشتم سکته میکردم !!! یهو از پشت سر ما یه چیزی مثل موج یا نور بیشتر به موج میخورد همچین یه انرژی از پشت سر ما بهشون خورد که ترسیدن و سریع سوار ماشین شدن و فرار کردن منم بلافاصله از خواب پریدم ...

 

خلاصه اینم داستان خواب ما بود !!!  نمیدونم چرا همچین خوابی دیدم !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:11  توسط پدرام  |