تبليغاتX
نگهبان شهر سفید !
                                 نگهبان شهر سفید !
                                                                                                                                      
این روزها خیلی بحث حمایت از حقوق زنان داغ هست .

 

هرجا میری نوشته حتی خیلی از پسرهای .... هم جز حامیان حقوق زنان هستن !

اما یه نکته جالب

ظرفیت دانشگاهها در تصرف دخترها هست با نسبت ۷۰ به ۳۰ !

پسرها ۲ سال سربازی دمای ۳۰- یا ۶۰+  ....

خرج و بدبختی زندگی با پسر هست

مرد صبح میره سر کار شب میاد خونه ! خانوم مهمونی و خرید و ....

توقعی که خانواده از پسر خونه داره رو از دختر نداره هیچوقت !

دخترها خیلی جاها ازادی شدیدی دارن نسبت به پسرها طوری که مثلا تو یه ایست بازرسی  ۴ تا پسر تو یه ماشین رو گیر میدن اما ۴ تا دختر رو نه !

من نمیدونم دخترهای ایران دوست دارن مثل فیلمهای پورنو خارجی ۷ نفری بریزن روشون ؟ یا این فیلمها که یه دستشون رو میپیچونن بعد یه پا رو به گردنشون میبندن و با دستگاه ....

خوب حالا به نظرتون خداییش حق کی ضایع شده ؟ پسر بدبخت و مظلوم یا دختر ؟

این چه تبعیضی هست که شوهر خانوم در حال کار کردن و خر حمالی واسه مردم هست خانوم میشینه تو وبلاگش دم از حقوق زنان میزنه ! ماشالله این روزها که زنها حرف اول و اخر رو میزنن !

ما مشاور املاک هستیم تا خانوم نیاد خونه ای رو نبینه مرد اصلا حق نداره تایید کنه حتی بعضی وقتها فقط خانوم خونه رو میبینه و پسند میکنه گور پدر مرد ! الان که دیگه همه چی برعکس شده !

تو ایران برای دخترها و زنها زندگی خیلی خیلی شیرین تر از یه پسر هست ! اگر قرار باشه از تبعیض حرف بزنیم باید از حق پسرها دفاع کنیم  نه دخترها !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:53  توسط پدرام  | 

یه زمانی بود که همه امکانات انحصارا دست صدا و سیما بود . یعنی کلا صدا و سیما بود که امکانات صوتی و تصویری داشت مردم هم چیزی نمیفهمیدن . اون موقع هرچی دلشون میخواست به خورد مردم میدادن و کسی نمیفهمید اما الان اوضاع تغییر کرده . مثلا یکیش من  !

من کارت رسیو دارم و با کامپیوتر شبکه های ماهواره ای رو تماشا میکنم و خوب مثل این که الان مد شده شبکه های تلویزیونی صدا و سیما  رو هم با کامپیوتر میبینم  ! من یه  هدفون مونیتور by dre دارم که بچه های این کاره میدونن بهترین هدفون  در دنیاست ! یعنی چیزی رو از دست نمیده .

براتون یه خاطره تعریف میکنم . من سخنرانی رییس جمهور در اون اجلاس چند ماه پیش با هدفونم شنیدم .

خیلی خیلی ساده و بدون به کاربردن اصطلاحات علمی میگم . ببینین در عالم صدا ما 4 تا جهت داریم چپ راست و بالا و پایین نمیدونم تا حالا اون البوم معروف رو شنیدین که یکی از ترکهاش خیلی تو ایران پخش شد همون که یارو میره   مغازه سلمونی و خلاصه صداها و صحبت هایی که میاد انگار واقعا داره اتفاق میفته ....

وقتی شما 2 تا صدا رو مخلوط میکنین این جایگیری صدا در این 4 جهت با هم متفاوت هست و اگر شما بخواین میکس موفقی داشته باشین باید هر 2 رو یکی کنین .

من به وضوح شنیدم که صدای تشویق تماشاگرها بالا تر از صدای تشویقی بود که به صورت مونو از خود سالن میومد ! و این نشون میداد که اون صدای تشویق رو یکی گذاشته ! همه هم میدونیم مراسم با تاخیر همیشه پخش میشه ..

مثلا در مناظره اقای احمدی نژاد با موسوی من متوجه شدم صدای اقای موسوی رو میلرزوندن ! و صدای اقای احمدی نژاد رو یه دیلی با فید بک کم و حرفه ای داده بودن که قرص و محکم بشه ! البته از این فیلمها صدا و سیما خیلی وقته در میاره واسه ملت !

خلاصه صدا و سیما جان برادر عزیز  بدون ما هم اینکاره ایم فیلم نیا واسه ما

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:59  توسط پدرام  | 

کیانوش ارسا !

کیانوش ارسا نسبت نسبتا دوری با پدر من داشتن . تغریبا با هم یه قومیتی داریم .

ایشون دانشجوی  ترم اخر کارشناسی ارشد رشته پترو شیمی از دانشگاه علم و صنعت تهران بودن .

کیانوش ۲۷ سال سن داشت

علت مرگ کیانوش هنوز که هنوزه مشخص نیست و البته مشخص هم نخواهد شد .

کیانوش یک پسر متین و فوق العاده با ادب و شخصیت بود . با وجود این که خانواده انچنان تحصیل کرده و متمولی نداشت اما یک جنتلمن به معنای واقعی بود . کیانوش هوش فوق العاده ای داشت از بچگی هم همینطور بود.  کیانوش فعالیت هایی در ضمینه محیط زیست هم داشت ! حتی ساز هم میزد ! نوازنده تنبور حرفه ای بود خداییش !

 

۹ تیر ماه در مسجد مربوط به اهل تسنن و اهل حق ها در کرمانشاه میدان شیر و خورشید سابق و حلال احمر فعلی مراسم بزرگداشت این جوان بود .

اگر به شما بگم که جمعیتی  بیش از ۱۰ هزار نفری به مسجد اومده بودن شما باور میکنید؟

شدت جمعیت به حدی بود که شما نمیتونستید حتی از راه پله های مسجد بالا برید ! عین یک بزرگراه که ترافیک شدیدی داره . از همه جا اومده بودن از خارج از کشور گرفته تا اساتید دانشگاههای شهرهای مجاور و هم دوره ای های خود کیانوش و  فامیل هایی که از عشایر بودن همگی اومده بودن .... جمعیت به حدی بود که حتی لباس شخصی ها کافی نبودن برای جاسوسی کار به جایی رسید که یگان ویژه و پلیس های موتور سوار ضد شورش هم کاملا خیابون های اطراف مسجد رو محاصره کرده بودن تا در صورت لزوم اقدامی انجام بدن

اما لازم میدونم با توجه به این که با بستگاه نزدیکش صحبت کردم نکاتی درباره مرگ ایشون بگم

ایشون در راهپیمایی روز ۲۵ خرداد ماه کشته شدن .

این که چطور کشته شدن مشخص نیست .

علت این که مشخص نیست اینه که جسد کیانوش رو هیچکس ندیده .

خود مامورین از تهران جسد رو به کرمانشاه اوردن و خودشون دفن کردن .

به خانواده کیانوش گفته بودن که اگر درمراسم راهپیمایی و نا ارامی به راه بندازن جنازه پسرشون خاک نخواهد شد .

از برادر بزرگ کیانوش ۷ میلیون تومن پول گرفته بودن که نفهمیدیم چرا ! ۲ میلیون بابت کفن و دفن اما ۵ میلیون برای چی هست نمیدونم ! یکی از دوستان حرف خوبی زد گفت این دانشگاه ملی بوده احتمالا پولی که دولت واسش خرج کرده رو گرفتن !

در گواهی فوت مرگ به علت شدت جراحت بر اثر سانحه رانندگی ذکر شده .

بعضی از شاهدین حادثه مرگ کیانوش رو بر اثر شلیک گلوله لباس شخصی ها میدونن !

 

نکته عجیب این هست که به هیچ عنوان خانواده کیانوش حرفی درباره این اتفاق نمیزدن اگر ازشون میپرسیدی میگفتن تصادف کرده !

۳۰ دقیقه اخر مراسم هم یه اقایی که گویا استادش بود یه سخنرانی کرد و بعد جمعیت به سمت خونشون رفتن .... البته جایی که رفتن خونه کیانوش اینا نبود چون تا جایی که من میدونم این بچه که پدر هم نداشت خونشون پشت پاساژ ارگ تغریبا بین شریعتی و مصدق هست .

 

روحش شاد و یادش گرامی باد !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:38  توسط پدرام  | 

 وقایع انتخابات - اخير شب راي گيري

دقيقا نميدونم ساعت چند بود که رفتم ستاد تغريبا يه ۱۵ نفري بودن همشون رو ميشناختم چون ديگه پايه ثابت ها بودن . نميدونستم چه اتفاقي ممکنه بيفته تو اين ساعات اخر اما ما که تا جايي که ميتونستيم پوستر و عکس زده بوديم .... پارچه هايي رو هم از اين ۳ رنگ ها تهييه کرده بوديم از اين ها که مدال بهش وصل ميکنن ... بديم دست مردم ببندن ... ما ديگه کلا بدنمون رو ۳ رنگ کرده بوديم لباس پلنگي هم نداشتيم چون  ديگه کاملا به خودمون پرچم بسته بوديم ... شخصا يه دونه پرچم دور کمرم بود مثل دامن اويزون بود با يه هد بند پرچم ايران که انحصاري يکي از بچه ها واسه اعضاي ستاد ساخته بود ... يه پرچم مثل شنل بهم اويزون بود خلاصه خداييش خيلي جالب شده بوديم ... هرکسي ما رو ميديد خيلي تحت تاثير قرار ميگرفت ... ما ديگه به اين فکر نميکرديم چي ميشه به قول اهنگ زندگي همين امروزه سيروان به همين امروز فکر ميکرديم که تمام تلاشمون رو بکنيم... يه نکته جالب اين بود که از ستادهاي موسوي خيليها به جمع ما اومدن ...  کلا تعداد ما بيشتر شده بود ... خيلي بيشتر ... دقيقا از ۳ نقطه داشتن شربت ميدادن ...  يه واحد کامل خواهر ها هم اضافه شده بودن  .... اعتراف بايد بکنم که اين تاکنيک رضا يکي از بچه ها بود خيلي يه جورايي حرکت غير اخلاقي بود اما فوق العاده کار امد .... رضا گفت اگر امروز  زنها و دخترها هم نزديک ما باشن اين مساله پسر به جمع ما اضافه ميکنه ... حداقلش اين هست به هواي ديد زدن دخترها هم که شده ميان تو ستاد ما ... براي ما هم همين کافي بود ... بازم يه قورباغه بالاي داربست گذاشته بوديم ... تو همين شرايط که کم کم داشت شلوغ ميشد و ملت شعار ميدادن من زماني که داشتم از خيابون رد ميشدم تا به کساني که اون ور خيابون وايسادن مقاله برسونم يه ماشين هوادار موسوي با سرعت ميخواست از اون منطقه خارج بشه نميدونم خداييش که به قصد بود يا نه اما از پشت زد به پاي من و رفت ... يا خدا !!! ديگه بيچاره موسوي ها ... من پام فقط ورم کرد و يه چند دقيقه اي درد شديد داشت اما .... ديگه تا شب ... در ادامه بهش ميرسيم که چي شد ...

ماشين هاي هوادار احمدي نژاد هر کدوم با چند سرنشين که سرشون رو از ماشين بيرون اورده بودن رد ميشدن و شادي ميکردن ... نميدونم چرا انقدر شور و اشتياق داشتن ....من  خسته بودم ... خيلي خسته ... حوصله نداشتم اصلا اونجا وايسم هرچي حاجي صدام ميکرد ميگفت فلان کار رو بکن پشت گوش مينداختم ... يه چند دقيقه اي رفتم تو يه کوچه خلوت نزديک ستاد نشستم فکر کردم  ... يه ۱۰ دقيقه بعد برگشتم از دوباره که جمعيت فوق العاده بودن ! دليلش هم تعطيلي مدارس بود .. در مقاطعي مدرسه ها تعطيل شده بود و بچه ها ريخته بودن بيرون ... هي از ما اويزون ميشدن يه پرچم بهشون بديم ... ما هم تغريبا ساعت ۷ و نيم بود که ديگه هيچ پرچم و مچ بندي نداشتيم ... رفتم از ستاد مرکزي بيارم ... تو راه من و يکي از بچه ها به ستاد موسوي رسيديم دلم سوخت واسشون  ! مثل اين ها که بيماري واگير دار دارن يه جورايي انگار تو قرنطينه بودن !  دورشون سراسر مامور پليس اما خيلي بودن ! دختر و پسر تو هم ميلوليدن و ميرقصيدن ! پليس هم هي بهشون حمله ميکرد و ميزدشون اما اينها گوششن بدهکار نبود ! چيزي که خوب يادم هست اينه که دخترها که روسري اصلا ! بعضي از پسرها هم رکابي داشتن ... ماشين هايي هم که از در ستادشون که يکي از مهم ترين ستاد هاي شهر بود رد ميشدن همه از پسرهايي پر بودن که کلا تيپ هاي عجيب و غريب داشتن !!! همه هم اهنگ گذاشته بودن تا اخير درجه زياد کرده بود .... چشمتون روز بد نبينه ! متوجه ما که شدن يه دفعه انگار تشنج به همشون دست داد ... نميدونم چند نفر بودن يه چند هزار تايي ميشدن همه يک صدا عربده کشيدن احمدي باي باي احمدي باي باي !!!! همه هم علامت پيروزي به سمت ما گرفته بودن با انگشتاشون همينطوري که باي باي ميکردن به سمت ما ميومدن پليس هم حمله ميکرد و ميزد اينها ول کن نبودن ...

ما متواري شديم ! از يه مسير ديگه رفتيم رسيديم در ستاد مرکزي هيچي نداشتن ! گفتن برين فلان چاپخونه ... رفتيم ديديم اونجا هم خبري نيست تا اين که ما رو معرفي کردن به يه پايگاه مقاومت بسيج ! رفتيم و خلاصه يه سري متعلقات گرفتيم اخر مثل پوستر و پرچم و مچ بند و اين بند هاي مدال و ...

ساعت۸و ربع بود که به ستاد رسيديم جمعيت وحشتناک شده بود هوا داشت تاريک ميشد که ما مهمات رو اورديم !!! برديم تو ستاد اونجا شديد شلوغ بود همه بچه هاي۱۶-۱۷ساله بودن که داشتم به خودشون از اين چيزها وصل ميکردن !

نيروي پليس بارها اخطار داد که از همتون خواهش ميکنم  از خط خيابون جلو تر نرين و خيابون رو بند نيارين ... اما يه اشتباه بزرگ کردن که خيلي جالب بود !

انقدر جلو رفته بوديم که يه لاين رو کاملا بسته بوديم من يه پرچم بزرگ دستم بود و لابه لاي ماشين ها راه ميرفتم و حرکت ميدادم ... تا اين که يهو ديديم صبر سربازها تموم شد و به دستور سرگرد .... که فرمانده اون نيروها اونجا بود سربازها به سمت جمعيتي که راه رو بند اورده بودن حمله کردن و با باتوم به جونشون افتادن !!!!!! اين اتفاق براي ما خيلي سخت بود تحملش چون ما بلاخره ....

افتادن دنبال جمعيت و خيلي ها رو زدن ... کساني که زدن و دنبالشون کردن يه مشت بچه ۱۶-۱۷ساله بودن اعضاي اصلي يا تو خود ستاد مشغول پشتيباني بودن يا تو پياده رو نظارت ميکردن من و چند نفر ديگه هم که وسط خيابون بوديم .... يهو حاجي اومد بيرون و گفت اين کار کي بود !!! يکي از بچه ها گفت حاجي سرگرد فلاني ! يه وداد زد بزنين اون پدر سگ رو !!! جمعيت ما هم حمله کرديم از پشت به نيروهايي که دنبال بچه ها بودن !!! من شخصا فقط يک لگد زدم به پهلوي يه سرباز که تغريبا ۳متري پرت شد و يه ۱۵ دقيقه اي بعد از اين اتفاقات همچنان بيهوش بود و کلا بردنش .... بچه ها شديدا سربازها و حتي افسرها رو زدن ! تا اين که ديگه اين جريان يه تشنجي ايجاد کرد که کلا جمعيت اومدن وسط خيابودن .... اينطور بهتون بگم که از ميدون نزديک به ستاد ما که يه ستاد احمدي نژاد بود بگير تا يه ميدونه بالايي همش هوادارهاي احمدي نژاد وسط خيابون ... ما هم که در حال درگيري با سربازها ... مثل فيلم ارباب حلقه ها که ارک ها عقب نشيني کردن رفتن لب رودخونه وايسادن تا دزد هاي دريايي بيان پليس ها هم همين کار رو کردن منتظر موندن تا از سپاه بيان ! وقتي نيروهاي سپاه اومدن براي کنترل جمعيت  يهو ديديم به به ! فرماندشون پسر خاله من هست ! باباي يکي از بچه هاي همين ستاد ! ديگه به مامور ها علامت شصت دست نشون ميداديم و اونها هم هيچ بلانسبت غلطي نميکردن ! هر ماشين موسوي هم که رد ميشدن با لگد هاي شديد ما بدرقه ميشد طوري که غير ممکنه بود يه صدمه شديدي نبينه اين ماشين !  وسط خيابون شعار ميدادن " ابالفضل علم دار ... احمدي رو نگه دار " يا " هاشمي حيا کن مملکت و رها کن " هاشمي لپ لپ خريده موسوي از توش پريده " واي به حالت هاشمي اگر شهيد شه احمدي " اصلا همه شعارها يه جورايي  تحقير اميز بود ... مثلا " موسوي راي بياره زير ابرو بر ميداره " يا موسوي کم اورده بچه سوسول اورده " اين شعارها رو مستقيم ما ميگفتيم که مردم بگن ! يعني از مقامات بالاتر به ما ميگفتن ما مثل ليدر هدايتشون ميکرديم ....

ساعت۱۰ بود که خبر دادن تمام ستادهاي موسوي تو شهر به شکل عجيبي بسته شدن و باي باي !

من تعجب کردم که چرا دليلش اغتشاش و نا ارامي گفته شده بوده !

خلاصه اتفاقات زيادي اون شب افتاد .... اخرين زورها رو هم زديم ...تا ساعت۱۱  تو خيابون بوديم ... صداي بوق ماشين ها ... فرياد مردم .... باي باي گفتن هاي هر ۲طرف هنوز تو گوش من هست ... پسر و دخترهايي که به هر دليلي از يه نفر حمايت ميکردن...ماشين هايي که هر کدوم محال بود عکس کسي رو نزده باشن ! اکثار هم موسوي بودن بعد احمدي و بعد کروبي و يه تعداد خيلي کم هم رضايي ....

تا اين که تير خلاص شليک شد !  ساعت ۱۱ که اومديم خونه فرصت پاسخگويي اقاي احمدي نژاد به صحبت هاي ديگر کانديده ها بود۲۰دقيقه فرصت داشت که صحبتهاش شديدا کوبنده بود ! به خصوص اون جا که امارها رو جعل کرده بودن .... بعد از اين باز ريختيم تو خيابون که ديگه خبري از موسوي ها نبود با اين برنامه فقط احمدي نژادي ها تو خيابون وسط خيابون ميرقصيدن ديگه !

اون شب هم تموم شد ! شب رويايي بود ... هيچوقت از يادم نميره !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط پدرام  |