تبليغاتX
نگهبان شهر سفید !
                                 نگهبان شهر سفید !
                                                                                                                                      
این روزها خیلی بحث حمایت از حقوق زنان داغ هست .

 

هرجا میری نوشته حتی خیلی از پسرهای .... هم جز حامیان حقوق زنان هستن !

اما یه نکته جالب

ظرفیت دانشگاهها در تصرف دخترها هست با نسبت ۷۰ به ۳۰ !

پسرها ۲ سال سربازی دمای ۳۰- یا ۶۰+  ....

خرج و بدبختی زندگی با پسر هست

مرد صبح میره سر کار شب میاد خونه ! خانوم مهمونی و خرید و ....

توقعی که خانواده از پسر خونه داره رو از دختر نداره هیچوقت !

دخترها خیلی جاها ازادی شدیدی دارن نسبت به پسرها طوری که مثلا تو یه ایست بازرسی  ۴ تا پسر تو یه ماشین رو گیر میدن اما ۴ تا دختر رو نه !

من نمیدونم دخترهای ایران دوست دارن مثل فیلمهای پورنو خارجی ۷ نفری بریزن روشون ؟ یا این فیلمها که یه دستشون رو میپیچونن بعد یه پا رو به گردنشون میبندن و با دستگاه ....

خوب حالا به نظرتون خداییش حق کی ضایع شده ؟ پسر بدبخت و مظلوم یا دختر ؟

این چه تبعیضی هست که شوهر خانوم در حال کار کردن و خر حمالی واسه مردم هست خانوم میشینه تو وبلاگش دم از حقوق زنان میزنه ! ماشالله این روزها که زنها حرف اول و اخر رو میزنن !

ما مشاور املاک هستیم تا خانوم نیاد خونه ای رو نبینه مرد اصلا حق نداره تایید کنه حتی بعضی وقتها فقط خانوم خونه رو میبینه و پسند میکنه گور پدر مرد ! الان که دیگه همه چی برعکس شده !

تو ایران برای دخترها و زنها زندگی خیلی خیلی شیرین تر از یه پسر هست ! اگر قرار باشه از تبعیض حرف بزنیم باید از حق پسرها دفاع کنیم  نه دخترها !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:53  توسط پدرام  | 

یه زمانی بود که همه امکانات انحصارا دست صدا و سیما بود . یعنی کلا صدا و سیما بود که امکانات صوتی و تصویری داشت مردم هم چیزی نمیفهمیدن . اون موقع هرچی دلشون میخواست به خورد مردم میدادن و کسی نمیفهمید اما الان اوضاع تغییر کرده . مثلا یکیش من  !

من کارت رسیو دارم و با کامپیوتر شبکه های ماهواره ای رو تماشا میکنم و خوب مثل این که الان مد شده شبکه های تلویزیونی صدا و سیما  رو هم با کامپیوتر میبینم  ! من یه  هدفون مونیتور by dre دارم که بچه های این کاره میدونن بهترین هدفون  در دنیاست ! یعنی چیزی رو از دست نمیده .

براتون یه خاطره تعریف میکنم . من سخنرانی رییس جمهور در اون اجلاس چند ماه پیش با هدفونم شنیدم .

خیلی خیلی ساده و بدون به کاربردن اصطلاحات علمی میگم . ببینین در عالم صدا ما 4 تا جهت داریم چپ راست و بالا و پایین نمیدونم تا حالا اون البوم معروف رو شنیدین که یکی از ترکهاش خیلی تو ایران پخش شد همون که یارو میره   مغازه سلمونی و خلاصه صداها و صحبت هایی که میاد انگار واقعا داره اتفاق میفته ....

وقتی شما 2 تا صدا رو مخلوط میکنین این جایگیری صدا در این 4 جهت با هم متفاوت هست و اگر شما بخواین میکس موفقی داشته باشین باید هر 2 رو یکی کنین .

من به وضوح شنیدم که صدای تشویق تماشاگرها بالا تر از صدای تشویقی بود که به صورت مونو از خود سالن میومد ! و این نشون میداد که اون صدای تشویق رو یکی گذاشته ! همه هم میدونیم مراسم با تاخیر همیشه پخش میشه ..

مثلا در مناظره اقای احمدی نژاد با موسوی من متوجه شدم صدای اقای موسوی رو میلرزوندن ! و صدای اقای احمدی نژاد رو یه دیلی با فید بک کم و حرفه ای داده بودن که قرص و محکم بشه ! البته از این فیلمها صدا و سیما خیلی وقته در میاره واسه ملت !

خلاصه صدا و سیما جان برادر عزیز  بدون ما هم اینکاره ایم فیلم نیا واسه ما

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:59  توسط پدرام  | 

کیانوش ارسا !

کیانوش ارسا نسبت نسبتا دوری با پدر من داشتن . تغریبا با هم یه قومیتی داریم .

ایشون دانشجوی  ترم اخر کارشناسی ارشد رشته پترو شیمی از دانشگاه علم و صنعت تهران بودن .

کیانوش ۲۷ سال سن داشت

علت مرگ کیانوش هنوز که هنوزه مشخص نیست و البته مشخص هم نخواهد شد .

کیانوش یک پسر متین و فوق العاده با ادب و شخصیت بود . با وجود این که خانواده انچنان تحصیل کرده و متمولی نداشت اما یک جنتلمن به معنای واقعی بود . کیانوش هوش فوق العاده ای داشت از بچگی هم همینطور بود.  کیانوش فعالیت هایی در ضمینه محیط زیست هم داشت ! حتی ساز هم میزد ! نوازنده تنبور حرفه ای بود خداییش !

 

۹ تیر ماه در مسجد مربوط به اهل تسنن و اهل حق ها در کرمانشاه میدان شیر و خورشید سابق و حلال احمر فعلی مراسم بزرگداشت این جوان بود .

اگر به شما بگم که جمعیتی  بیش از ۱۰ هزار نفری به مسجد اومده بودن شما باور میکنید؟

شدت جمعیت به حدی بود که شما نمیتونستید حتی از راه پله های مسجد بالا برید ! عین یک بزرگراه که ترافیک شدیدی داره . از همه جا اومده بودن از خارج از کشور گرفته تا اساتید دانشگاههای شهرهای مجاور و هم دوره ای های خود کیانوش و  فامیل هایی که از عشایر بودن همگی اومده بودن .... جمعیت به حدی بود که حتی لباس شخصی ها کافی نبودن برای جاسوسی کار به جایی رسید که یگان ویژه و پلیس های موتور سوار ضد شورش هم کاملا خیابون های اطراف مسجد رو محاصره کرده بودن تا در صورت لزوم اقدامی انجام بدن

اما لازم میدونم با توجه به این که با بستگاه نزدیکش صحبت کردم نکاتی درباره مرگ ایشون بگم

ایشون در راهپیمایی روز ۲۵ خرداد ماه کشته شدن .

این که چطور کشته شدن مشخص نیست .

علت این که مشخص نیست اینه که جسد کیانوش رو هیچکس ندیده .

خود مامورین از تهران جسد رو به کرمانشاه اوردن و خودشون دفن کردن .

به خانواده کیانوش گفته بودن که اگر درمراسم راهپیمایی و نا ارامی به راه بندازن جنازه پسرشون خاک نخواهد شد .

از برادر بزرگ کیانوش ۷ میلیون تومن پول گرفته بودن که نفهمیدیم چرا ! ۲ میلیون بابت کفن و دفن اما ۵ میلیون برای چی هست نمیدونم ! یکی از دوستان حرف خوبی زد گفت این دانشگاه ملی بوده احتمالا پولی که دولت واسش خرج کرده رو گرفتن !

در گواهی فوت مرگ به علت شدت جراحت بر اثر سانحه رانندگی ذکر شده .

بعضی از شاهدین حادثه مرگ کیانوش رو بر اثر شلیک گلوله لباس شخصی ها میدونن !

 

نکته عجیب این هست که به هیچ عنوان خانواده کیانوش حرفی درباره این اتفاق نمیزدن اگر ازشون میپرسیدی میگفتن تصادف کرده !

۳۰ دقیقه اخر مراسم هم یه اقایی که گویا استادش بود یه سخنرانی کرد و بعد جمعیت به سمت خونشون رفتن .... البته جایی که رفتن خونه کیانوش اینا نبود چون تا جایی که من میدونم این بچه که پدر هم نداشت خونشون پشت پاساژ ارگ تغریبا بین شریعتی و مصدق هست .

 

روحش شاد و یادش گرامی باد !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:38  توسط پدرام  | 

 وقایع انتخابات - اخير شب راي گيري

دقيقا نميدونم ساعت چند بود که رفتم ستاد تغريبا يه ۱۵ نفري بودن همشون رو ميشناختم چون ديگه پايه ثابت ها بودن . نميدونستم چه اتفاقي ممکنه بيفته تو اين ساعات اخر اما ما که تا جايي که ميتونستيم پوستر و عکس زده بوديم .... پارچه هايي رو هم از اين ۳ رنگ ها تهييه کرده بوديم از اين ها که مدال بهش وصل ميکنن ... بديم دست مردم ببندن ... ما ديگه کلا بدنمون رو ۳ رنگ کرده بوديم لباس پلنگي هم نداشتيم چون  ديگه کاملا به خودمون پرچم بسته بوديم ... شخصا يه دونه پرچم دور کمرم بود مثل دامن اويزون بود با يه هد بند پرچم ايران که انحصاري يکي از بچه ها واسه اعضاي ستاد ساخته بود ... يه پرچم مثل شنل بهم اويزون بود خلاصه خداييش خيلي جالب شده بوديم ... هرکسي ما رو ميديد خيلي تحت تاثير قرار ميگرفت ... ما ديگه به اين فکر نميکرديم چي ميشه به قول اهنگ زندگي همين امروزه سيروان به همين امروز فکر ميکرديم که تمام تلاشمون رو بکنيم... يه نکته جالب اين بود که از ستادهاي موسوي خيليها به جمع ما اومدن ...  کلا تعداد ما بيشتر شده بود ... خيلي بيشتر ... دقيقا از ۳ نقطه داشتن شربت ميدادن ...  يه واحد کامل خواهر ها هم اضافه شده بودن  .... اعتراف بايد بکنم که اين تاکنيک رضا يکي از بچه ها بود خيلي يه جورايي حرکت غير اخلاقي بود اما فوق العاده کار امد .... رضا گفت اگر امروز  زنها و دخترها هم نزديک ما باشن اين مساله پسر به جمع ما اضافه ميکنه ... حداقلش اين هست به هواي ديد زدن دخترها هم که شده ميان تو ستاد ما ... براي ما هم همين کافي بود ... بازم يه قورباغه بالاي داربست گذاشته بوديم ... تو همين شرايط که کم کم داشت شلوغ ميشد و ملت شعار ميدادن من زماني که داشتم از خيابون رد ميشدم تا به کساني که اون ور خيابون وايسادن مقاله برسونم يه ماشين هوادار موسوي با سرعت ميخواست از اون منطقه خارج بشه نميدونم خداييش که به قصد بود يا نه اما از پشت زد به پاي من و رفت ... يا خدا !!! ديگه بيچاره موسوي ها ... من پام فقط ورم کرد و يه چند دقيقه اي درد شديد داشت اما .... ديگه تا شب ... در ادامه بهش ميرسيم که چي شد ...

ماشين هاي هوادار احمدي نژاد هر کدوم با چند سرنشين که سرشون رو از ماشين بيرون اورده بودن رد ميشدن و شادي ميکردن ... نميدونم چرا انقدر شور و اشتياق داشتن ....من  خسته بودم ... خيلي خسته ... حوصله نداشتم اصلا اونجا وايسم هرچي حاجي صدام ميکرد ميگفت فلان کار رو بکن پشت گوش مينداختم ... يه چند دقيقه اي رفتم تو يه کوچه خلوت نزديک ستاد نشستم فکر کردم  ... يه ۱۰ دقيقه بعد برگشتم از دوباره که جمعيت فوق العاده بودن ! دليلش هم تعطيلي مدارس بود .. در مقاطعي مدرسه ها تعطيل شده بود و بچه ها ريخته بودن بيرون ... هي از ما اويزون ميشدن يه پرچم بهشون بديم ... ما هم تغريبا ساعت ۷ و نيم بود که ديگه هيچ پرچم و مچ بندي نداشتيم ... رفتم از ستاد مرکزي بيارم ... تو راه من و يکي از بچه ها به ستاد موسوي رسيديم دلم سوخت واسشون  ! مثل اين ها که بيماري واگير دار دارن يه جورايي انگار تو قرنطينه بودن !  دورشون سراسر مامور پليس اما خيلي بودن ! دختر و پسر تو هم ميلوليدن و ميرقصيدن ! پليس هم هي بهشون حمله ميکرد و ميزدشون اما اينها گوششن بدهکار نبود ! چيزي که خوب يادم هست اينه که دخترها که روسري اصلا ! بعضي از پسرها هم رکابي داشتن ... ماشين هايي هم که از در ستادشون که يکي از مهم ترين ستاد هاي شهر بود رد ميشدن همه از پسرهايي پر بودن که کلا تيپ هاي عجيب و غريب داشتن !!! همه هم اهنگ گذاشته بودن تا اخير درجه زياد کرده بود .... چشمتون روز بد نبينه ! متوجه ما که شدن يه دفعه انگار تشنج به همشون دست داد ... نميدونم چند نفر بودن يه چند هزار تايي ميشدن همه يک صدا عربده کشيدن احمدي باي باي احمدي باي باي !!!! همه هم علامت پيروزي به سمت ما گرفته بودن با انگشتاشون همينطوري که باي باي ميکردن به سمت ما ميومدن پليس هم حمله ميکرد و ميزد اينها ول کن نبودن ...

ما متواري شديم ! از يه مسير ديگه رفتيم رسيديم در ستاد مرکزي هيچي نداشتن ! گفتن برين فلان چاپخونه ... رفتيم ديديم اونجا هم خبري نيست تا اين که ما رو معرفي کردن به يه پايگاه مقاومت بسيج ! رفتيم و خلاصه يه سري متعلقات گرفتيم اخر مثل پوستر و پرچم و مچ بند و اين بند هاي مدال و ...

ساعت۸و ربع بود که به ستاد رسيديم جمعيت وحشتناک شده بود هوا داشت تاريک ميشد که ما مهمات رو اورديم !!! برديم تو ستاد اونجا شديد شلوغ بود همه بچه هاي۱۶-۱۷ساله بودن که داشتم به خودشون از اين چيزها وصل ميکردن !

نيروي پليس بارها اخطار داد که از همتون خواهش ميکنم  از خط خيابون جلو تر نرين و خيابون رو بند نيارين ... اما يه اشتباه بزرگ کردن که خيلي جالب بود !

انقدر جلو رفته بوديم که يه لاين رو کاملا بسته بوديم من يه پرچم بزرگ دستم بود و لابه لاي ماشين ها راه ميرفتم و حرکت ميدادم ... تا اين که يهو ديديم صبر سربازها تموم شد و به دستور سرگرد .... که فرمانده اون نيروها اونجا بود سربازها به سمت جمعيتي که راه رو بند اورده بودن حمله کردن و با باتوم به جونشون افتادن !!!!!! اين اتفاق براي ما خيلي سخت بود تحملش چون ما بلاخره ....

افتادن دنبال جمعيت و خيلي ها رو زدن ... کساني که زدن و دنبالشون کردن يه مشت بچه ۱۶-۱۷ساله بودن اعضاي اصلي يا تو خود ستاد مشغول پشتيباني بودن يا تو پياده رو نظارت ميکردن من و چند نفر ديگه هم که وسط خيابون بوديم .... يهو حاجي اومد بيرون و گفت اين کار کي بود !!! يکي از بچه ها گفت حاجي سرگرد فلاني ! يه وداد زد بزنين اون پدر سگ رو !!! جمعيت ما هم حمله کرديم از پشت به نيروهايي که دنبال بچه ها بودن !!! من شخصا فقط يک لگد زدم به پهلوي يه سرباز که تغريبا ۳متري پرت شد و يه ۱۵ دقيقه اي بعد از اين اتفاقات همچنان بيهوش بود و کلا بردنش .... بچه ها شديدا سربازها و حتي افسرها رو زدن ! تا اين که ديگه اين جريان يه تشنجي ايجاد کرد که کلا جمعيت اومدن وسط خيابودن .... اينطور بهتون بگم که از ميدون نزديک به ستاد ما که يه ستاد احمدي نژاد بود بگير تا يه ميدونه بالايي همش هوادارهاي احمدي نژاد وسط خيابون ... ما هم که در حال درگيري با سربازها ... مثل فيلم ارباب حلقه ها که ارک ها عقب نشيني کردن رفتن لب رودخونه وايسادن تا دزد هاي دريايي بيان پليس ها هم همين کار رو کردن منتظر موندن تا از سپاه بيان ! وقتي نيروهاي سپاه اومدن براي کنترل جمعيت  يهو ديديم به به ! فرماندشون پسر خاله من هست ! باباي يکي از بچه هاي همين ستاد ! ديگه به مامور ها علامت شصت دست نشون ميداديم و اونها هم هيچ بلانسبت غلطي نميکردن ! هر ماشين موسوي هم که رد ميشدن با لگد هاي شديد ما بدرقه ميشد طوري که غير ممکنه بود يه صدمه شديدي نبينه اين ماشين !  وسط خيابون شعار ميدادن " ابالفضل علم دار ... احمدي رو نگه دار " يا " هاشمي حيا کن مملکت و رها کن " هاشمي لپ لپ خريده موسوي از توش پريده " واي به حالت هاشمي اگر شهيد شه احمدي " اصلا همه شعارها يه جورايي  تحقير اميز بود ... مثلا " موسوي راي بياره زير ابرو بر ميداره " يا موسوي کم اورده بچه سوسول اورده " اين شعارها رو مستقيم ما ميگفتيم که مردم بگن ! يعني از مقامات بالاتر به ما ميگفتن ما مثل ليدر هدايتشون ميکرديم ....

ساعت۱۰ بود که خبر دادن تمام ستادهاي موسوي تو شهر به شکل عجيبي بسته شدن و باي باي !

من تعجب کردم که چرا دليلش اغتشاش و نا ارامي گفته شده بوده !

خلاصه اتفاقات زيادي اون شب افتاد .... اخرين زورها رو هم زديم ...تا ساعت۱۱  تو خيابون بوديم ... صداي بوق ماشين ها ... فرياد مردم .... باي باي گفتن هاي هر ۲طرف هنوز تو گوش من هست ... پسر و دخترهايي که به هر دليلي از يه نفر حمايت ميکردن...ماشين هايي که هر کدوم محال بود عکس کسي رو نزده باشن ! اکثار هم موسوي بودن بعد احمدي و بعد کروبي و يه تعداد خيلي کم هم رضايي ....

تا اين که تير خلاص شليک شد !  ساعت ۱۱ که اومديم خونه فرصت پاسخگويي اقاي احمدي نژاد به صحبت هاي ديگر کانديده ها بود۲۰دقيقه فرصت داشت که صحبتهاش شديدا کوبنده بود ! به خصوص اون جا که امارها رو جعل کرده بودن .... بعد از اين باز ريختيم تو خيابون که ديگه خبري از موسوي ها نبود با اين برنامه فقط احمدي نژادي ها تو خيابون وسط خيابون ميرقصيدن ديگه !

اون شب هم تموم شد ! شب رويايي بود ... هيچوقت از يادم نميره !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط پدرام  | 

ظرف ۱۰ روز گذشته ما تو زمین و زمان از بی بی سی و صدای امریکا و سایتهای ایرانی مثل بالاترین و فیس بوک و ۳۶۰ و امثالهم گرفته تا کوچه و بازار و حرف مردم چیزی غیر از شهادت ندا و اللهی بمیرم و مظلوم مرد و این چیزها ندیدیم و نشنیدیم ! به قدری که واقعا بعضی ها رو خسته کرد ! اما من از همون ساعات اولیه که فیلم ایشون پخش شد به این موضوع شدیدا شک کردم ! به خیلی از چیزها هم شدیدا معترض هستم !

دلایل منطقی دارم که نشون میده ایشون نه تنها توسط بسیجی ها کشته نشده ! بلکه حتی ممکنه به دستور خود موسوی این اتفاق افتاده باشه !

نکته اول این هست که هیچ کسی فرد شلیک کننده رو ندیده !!!!!! این واقعا عجیبه ! حتی یک نفر تو این عصر ارتباطات که فیلمی ۱ ساعت بعد از وقوعش تو سراسر دنیا پخش میشه شخص شلیک کننده رو ندیده !  نکته بسیار مهم درباره این حادثه این هست که هیچ کسی از شاهدین ماجرا  موتور سوار یا صدای موتور رو نشنیده و در هیچ خبری و هیچ سایتی ندیدیم که مطرح بشه ! با توجه به این که گوله کالیبر ۶ میلیمتری بوده و از بدن خانوم اقا سلطان رد شده نشون میده از فاصله نزدیک بوده ! و غیر ممکنه یک بسیجی بدون موتور باشه و بزنه و کسی هم اون رو نبینه و مردم اون رو نبینن !

در بعضی از سایتها مصاحبه های ساختگی و خیالی بودن هیچ اساسی وجود داره که اقا ما گرفتیمش کارت بسیج تو جیبش بود خوب این بیشتر اتو دست صدا و سیما میده که باز مسخره کنن این تئوری های مسخره رو ! اگر ازش کارت گرفتین اسمش چیه؟ ماله کدوم پایگاه هست؟ اصلا خودش کو ؟ حتما وقتی گرفتینش ازش عکس گرفتین ؟ کجاست ؟

نکته عجیب درباره این حادثه نکته ای هست که خیلی ها از جمله هواداران سر سخت موسوی رو هم در همون دقایق اول انتشار فیلم های مربوط به حادثه متعجب کرد ! اون هم فیلمی از چند دقیقه قبل حادثه هست که در اون به شکل عجیبی دوربین به دنبال خانوم اقا سلطان هست در صورتی که نه درگیری وجود داره و نه اتفاق مهمی افتاده ! این خودش خیلی شبهه برانگیز هست که چرا باید شخصی از چند دقیقه قبل از  این خانوم تصویر برداری کرده !

نکته خیلی مهم که یه چیز استنادی نیست اما میشه به عنوان یه تئوری مطرحش کرد اینه که ببینین اصولا هر انقلاب و هر جنبشی به یه سمبل احتیاج داره ! بعد از اتفاقی که افتاد متاسفانه شاهد بودیم رسانه های بیگانه شب و روز با دستاویز قرار دادن این مساله تا جایی که میتونستن دولت ایران رو کوبیدن ! بعد بلافاصله چند روز بعد در حالی که خیلی از ایرانی ها هم از این جریان مطلع نبودن ۲ خواننده امریکایی یکی سبک هیپ هاپ و یکی پاپ برای ندا یک اهنگ میخونه که شعر قوی هم داره ! بعدشم که ماشالله ایشون شدن شهید ! گرچه من بارها از این مساله دفاع کردم که کسی که در خیابان بدون هیچ هدفی کشته شده شهید نیست اظهارات نامزد ایشون که میگه ندا هوادار اقای موسوی نبوده و فقط خواهان ازادی و عدالت بوده خودش گواهی بر این مساله هست ! یعنی کسی که در سن ۴۰ سالکی با وجود داشتن ۳ فرزند در مرز کشور در راه حفظ تمامیت عرضی و درگیری با اشرار مسلح کشته میشه شهید هست ! بعد ندا خانوم که یه روز بعد از ظهر اصلا ظاهر سبزی هم نداره و معلوم نیست به چه نیتی به صحنه اومده و تازه خارج از درگیری ها گلوله میخوره و میشه مظهر شرافت و همه میگن گور پدر اون مامور ها که تو مرز میمیرن اونها ادم نیستن ندا مظلوم بود ! از فردا هم ولشون کنی وقتی تو یه موقعیت خطرناک قرار میگیرن از ۱۴ معصوم میگذرن یهو میگن " یا ندا " ...  به خصوص اقایان که تمامی کشته شده ها که حتی فیلمشون هم هست رو فراموش کردن ندا رو کردن سمبل خودشون شبها به یاد شجاعت های ایشون میخوابن چرا؟ نه برای این که ایشون کسی بود چون نه خودشون انسانهای خیلی پاکی هستن و نه ... شاید به خاطر نسبتا جذابیت ظاهری ایشون و حس تمایل به غیر همجنس  و دلسوزی برای ایشون !

اقایان و خانومها من هم شدیدا برای فوت ایشون ناراحت شدم نه تنها برای ایشون برای تمامی کشته شده ها ! با خیلی از سیاست های دولت هم مخالفم و شدیدا خواستار مجازات شدید عوامل این جنایات هستم ! اما معتقدم نباید احساسی با همه چیز برخورد کنیم ! متاسفانه بعضی ها به قدری پیش رفتن که بعد از شنیدن چنین حرفهایی به  گوینده فحش ناموس میدن بدون هیچ فکر و منطقی ... پس شما چه فرقی دارین با خشکه مذهبی هایی که وقتی جلوی اونها حرف از مسائل دینی میزنی بدون هیچ منطقی شما رو منافق میخونن !

حرف اخرم اینه ! متاسفانه اوضاع کنونی کشور اصلا خوب نیست ! و در این بین اتفاقاتی میفته که شما که منبعتون صدای امریکا و بی بی سی هست ازش مطلع نیستین ! خواهش میکنم کمی به صحبتهای کسانی که واقعا مطلع هستن گوش بدین ! بیخود احساسی با مسائل برخورد نکنین .. هرچیزی جنبه خوب و بد داره هم ما هم شما هم اقایان و هم اقا زاده ها !

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:50  توسط پدرام  | 

وقایع روز دوشنبه ۴ روز تا رای گیری

بیرون شهر بودم داشتم یه زمینی رو نشون یه مشتری میدادم که تلفنم زنگ میخوره و یکی از بچه ها بهم میگه امروز همسر اقای رجایی قراره تو ستاد اقای موسوی سخنرانی کنه . بعدش هم همایش بزرگی دارن و برنامه هاشون رو شرح داد ... ساعت حدودا ۵ بود که کار ما تموم شد و وارد شهر شدیم ... من سریعا خودم رو به ستاد خودمون رسوندم .. وقتی رسیدم کلی حرف شنیدم که چرا دیر کردی امروز کلی کار داریم ! یه سری طرح جدید رسیده بود از مرکز که خیلی جالب بود ! عکس کائن اعظم معبد امون و دور و وریاش بودن که عصبی بودن و داشتن فکر میکردن ! زیرش نوشته کاهنین معبد امون چرا خشمگین شده اند ؟؟؟ قرار شد از رو این چند هزار تا بزنیم و پخش کنیم ... فکر کنم همه فهمیدین که این منظورش چی بود و کلا منظورش چه کسانی بودن ! چنتا طرح دیگه بود مثل این " ۳<۱ زیرش هم نوشته بود خیلی مردی دکتر ! " یا مثلا چنتا عکس از رئیس جمهور و یه عکسی که یه کارگر شهرداری داره یه نامه رو میده به رئیس جمهور و زیرش نوشته بین ما فاصله ای نیست !

یه خورده امید به ستاد ما برگشته بود ! گرچه ما همش ترس رو داشتیم اما یه خورده شرایطمون بهتر شده بود ... فعالیت های فوق العاده ما در چند روز گذشته خیلی ها رو از ستاد موسوی به ستاد ما کشونده بود... تعریف از خود نباشه اما جذابیت ظاهری و شخصیتی من و خیلی از دوستانم که زیاد از این قماش هواداران مذهبی احمدی نژاد نبودیم خیلی ها رو دچار تردید نسبت به اقای احمدی نژاد کرده بود .... خیلی ها با دیدن فعالیت های ما به سمت ما گرایش پیدا کردن ... از طرفی حلقه تبلیغات برای ستاد های موسوی و کروبی تنگ تر و تنگ تر میشد ... طوری که مثلا اونها ساعت ۹ به بعد حق فعالیت ستادی نداشتن یا مثلا با هر تجمعی از اونها برخورد میشد و خیلی چیزهای دیگه که شامل حال ما اصلا نمیشد ...

من و یکی از دوستانم رفتیم و این تصاویر رو چاپ کردیم ... خیلی زدیم شاید نزدیک ۵ هزار تصویر بود از اون تصاویری که گفتم ... و شروع کردیم به پخش کردن در ستادها ..... به ستاد خودمون که رسیدیم زیاد برامون نمونده بود ... همون رو دادیم به بچه ها .... و خودمون هم شروع کردیم به پخش کردن مقاله ها ... تعداد ما زیاد شده بود ! خیلی ! نمیدونم چرا اما تعداد ما خیلی زیاد شده بود ... طوری که اصلا کمبود نیرو رو حس نمیکردیم مثل قبل ! بچه ها شوق و اشتیاق زیادی داشتن ... ما از نظر سنی از فعالان ستاد موسوی بالا تر بودیم ... اما تفاوت اونها با ما این بود که اونها اکثرا دانشجو بودن ولی اعضای ما زیاد تحصیلات انچنانی نداشتن ! چیز جدیدی خودم کشف کردم ! به همه بچه هایی که کارت و پوستر و سایر چیزها رو پخش میکردن گفتم که هرکسی رد شد از این سبزها بگین خدا شفا بده ! چون میدونین که کسانی که دارن میمیرن و بیماری نا علاج دارن دستمال سبز میبندن دور مچشون و میرن امام زاده زمان قدیم رسم بوده ! ما هم با این خوب مسخرشون میکردیم ...

درگیری لفظی بین ما و عابرین و ماشین های حامی موسوی که رد میشدن کم کم زیاد شده بود طوری که حتی بعضی وقتها بچه ها یه لگدی به ماشین میزدن .... حاجی اومد و گفت بچه ها ! هرکسی بهتون فحش داد با من بوده ! مدیونین اگر کوچکترین توهینی بهشون بکنین ! خواهش میکنم ازتون اگر از کسی توهینی ببینم خودم باهاش برخورد میکنم ! ما همش سعی میکردیم بچه های کوچیک تر رو اروم کنیم و یه جورایی احساساتشون رو کنترل کنیم تا شر درست نکنن ! ماشین های دوستان ما هم که هر کدوم توش چند نفر از ماشین سر در اورده بودن و پرچم دست گرفته بودن هم رد میشدن و هر وقت به ما میرسیدن ما داد و بیداد راه مینداختیم ... شهر کاملا چهره انتخاباتی داشت ! هر کسی داشت زور میزد ! میدونستیم که کسانی که الان موسوی هستن هیچوقت احمدی نژادی نمیشن پس باید یه جورایی اونها که ارا نا معلومی دارن رو به سمت خودمون بیاریم که همونها هم خیلی جمعیت زیادی دارن بعدها متوجه شدم که اکثریت جمعیت کسانی بودن که تا لحظه رای دادن هنوز تصمیم نگرفته بودن !!!

ساعت ۷و نیم بود که متوجه شدیم دسته ای حدودا ۲۰۰ نفری از سبزها ۱۰۰ متری بالاتر از ما روبروی یه پاساژ ایستادن و شعار میدن ! شعارهاشون همه تغریبا تحقیر امیز بود ! مثلا " اخر هفته احمدی رفته " یا " عامل تبعیذ و فساد محمود احمدی نژاد " یا مثلا " احمدی حیا کن مملکت و رها کن " و این چیزها ...

روبروی اونها هم یه ۱۰-۱۲ نفری ایستاده بودن از ما و داشتن شعار میدادن ... مردم تو پیاده رو شاهد این تقابل فوق العاده جالب بودم که من حس کردم باید بلایی سر اینها بیاریم که جرات نکنن بین ۲ تا ستاد احمدی نژاد وایسن و شعار بدن ! به یکی از دوستانم گفتم برو مهمات رو بیار ! رفت و اورد ! نزدیک ۱ بوکس ۴۰ تاییی از این دینامیت های چهار شنبه سوری بود ... من هم ۲۰ تا از بچه های سن و سال بالا و ورزیده و برداشتم و رفتیم روبروی اونها ایستادیم با دیدن ما مردم به وجد اومده بودن ! براشون خیلی جالب بود که الان چه اتفاقی قراره بیفته ! همه دوربین های گوشی هاشون رو روشن کرده بودن و از ما فیلم میگرفتن ! جمعیت موسوی با دیدن ما احساس ترس کردن چون هم از سمت راس و هم سمت چپ در محاصره حامیان احمدی نژاد بودن ! مامور پلیس هم بودن اونجا ولی نه اونقدر که اگردرگیری شد بتونن کاری بکنن ... انقدر ستادها تو شهر زیاد بود که مامور کم اورده بودن برای این که نزدیک همه اونها مامور مستقر کنن .... به یکی از دوستان زنگ زدم تو اون شلوغی نمیشد درست شنید اما گفتم که بهشون نزدیک بشین فاصله رو کم کنین ... ما هم که یه ۳۰ نفری شده بودیم روبروشون شروع کردیم به شعار دادن .... اونها هم با قدرت بیشتری شعار میدادن ... ما شعار میدادیم " موسوی کم اورده بچه سوسول اورده " یا مثلا به توجه به روبانهایی که به دستشون بسته بودن میگفتیم " سوسول ها دست نزنین النگو هاتون میشکنه " خلاصه همش تو فکر این بودیم که اعصاب اونها رو به هم بریزیم تغریبا نزدیک و نزدیک تر شدیم و با یه حرکت هماهنگ چون اکثر ما دوره دیده بودیم پاهامون رو به زمین میکوبیدیم و هو هو میکردیم ! این تکنیک رو زمانهای قدیم قبل از حمله نظامی انجام میدادن تا تمرکز و اعصاب رقیب رو به هم بریزن ... ما هم تو همین وضعیت دینامیتها رو روشن کردیم وبه سمت جمعیت پرتاب کردیم چنتااز بچه ها هم از پیاده رو اونور خیابون از پشتشون رد شدن و چنتا انداختن تو جمعیت ... وقتی یهو ترکید خیلیهاشون که متوجه پرتاب اینها نشده بودن شدیدا ترسیدن فکر کردن تیر اندازی شده مردم هم جیغ میکشیدن و .... اون ۲۰۰ نفر سریعا متفرق شده بودن که ما حلقه محاصره رو تنگ تر و تنگ تر کردیم که پلیس هم که از این وضعیت خسته شده بود با باتوم بین اونها افتاد و .... خلاصه خیلیهاشون شدیدا کتک خوردن بقیه هم از لابه لای جمعیت سعی کردن خودشون رو به نزدیکی ستادهای خودشون برسونن که اینطور هم شد ! ساعت تغریبا ۸ و نیم بود که بعد این درگیری به در ستاد برگشتیم وقتی رسیدیم صدای الله اکبر و ایول ایول داش پدی رو ایول به گوش میرسید ! یکی از مسئولین ستاد اومد گفت این حاج پدرام رو باید ببریم فرمانده یگان ویژه کنیم .. تو دلم گفتم خاک بر سرهممون کننن .. به جای زدن مردم به فکر رای ها باشین که ۱ به ۱۰ هستیم ! از بلندگو هم یک سری سخنرانی و حرفهای تو منظاره و صحبت های ایت الله خامنه ای پخش میشد ... یکی از تیکه های صوتی که پخش میشد این بود

دکتر احمدی نژاد : شمشیر زن با شمشیر میزند ... نیزه انداز با نیزه ... سنگ پران با سنگ و ان که نمیتواند فحاشی میکند بداند که ملت ایران زیر بار زور نمیرود ! و برای کسانی که ...( طولانیه )

دقیقا این قسمت از حرفهای دکتر کنایه به ۳ جناح داخل کشور بود که متاسفانه به طرز عجیبی داشتن ما رو میکوبیدن !

ما در عین این که شعار میدادیم .... شوق و ذوق داشتیم خیلی هم میترسیدیم ! ما تنها بودیم ! تنهای تنها ! کسی رو نداشتیم ! هیچ جناحی ... هیچ روزنامه ای ... هیچ سایتی .... هیچ ادمی ! به پیشنهاد یکی از بچه ها برای نگه داشتن بیشتر مردم شلوغ کردن و جلب توجه اونها به ستاد ما شربت میدادیم به ملت ! یه لحظه نگاه کردم به دور و ورم ! انگار اون لحظه اصلا تو حس و حال خودم نبودم ! دیدم که درو و ورم پر ادمه ! چند نفر دارن شربت میدن ... چند نفر دارن برای مردم بازوبند و مچ بند میبندن ... چند نفر تو ستاد دارن عکسها رو دسته بندی میکنن.... چند نفر دارن با هم بحث میکنن ... خیلی ها وایساندن دارن برای ماشین ها پوستر میچسبونن ... خیلی ها پرچم دستشون گرفتن و میچرخونن خیلی ها هم فقط نگاه میکردن و میخندیدن ... پیش خودم گفتم این ظاهر قضیه هست ! ما خیلی تنهاییم ...تمام دوستانم ... تمام خانواده ... تمام کسانی که دوستشون دارم در جبهه مخالف هستن ! چطوره که همه اونور و من اینور ؟ اصلا زمین و زمان مخالف ما هستن چرا؟

اوضاع به همین شکل میگذشت و شور و شوغ ما هم خیلی زیاد بود .. چون از صبح من بیرون بودم خیلی زود برگشتم خونه نزدیک ۱۰ بود که رفتیم با چنتا از بچه ها به سمت خونه که تلفنم زنگ خورد و یکی از بچه ها از دور میدونی که نزدیک خونه ما بود و تغریبا محل ما بود گفت اینجا درگیری هست و دارن همدیگه رو میزنن !!!! به سرعت خودمون رو رسوندیم ... از گارد ضد شورش گرفته تا اتش نشانی که با اب مردم رو متفرق میکرد اونجا بود .... متوجه شدیم نزدیک ۲۰ نفر از کسانی که سبز بودن شمیر دستشون هست و دارن چند نفر رو میزنن ! حتی یه موتوری احمدی نژادی رو چنان زدن که کل میدون رو خون برداشته بود ! ما چشم چشم میکردیم که گیرشون بندازیم .... معلوم نبود اینها واقعا حامی موسوی بودن یا استخدام شده بودن اما هرچه بود کارشون رو بلد بودن و سازمان یافته عمل میکردن ...

ما بعد ها چنتا از این ها رو در تظاهرات اعتراض به نتیجه انتخابات هم دیدیم که دارن لاستیک اتیش میزنن ... پلیس جرات دخالت نداشت که ما رفتیم جلو با توجه به شرایطی که داشتن انگار مواد مصرف کرده بودن هیچی سرشون نمیشد من با الکترا شوک به یکیشون زدم بلافاصله نشست رو زمین و هیچ حرکتی نکرد که ما ۵ نفری ریختیم سرش ... یگان ویژه هم دخالت خودش رو بیشتر کرد و کم کم همشون متواری شدن ... تا به خونه برگشتیم ....

فعلا !
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:27  توسط پدرام  | 

میخوام در چند پست طی روزهای اتی شرح کامل اتفاقات و خاطرات خودم رو در ستاد های دکتر احمدی نژاد بگم( همراه با فیلم و عکس )  که تو دفترچه ای مکتوب کرده بودم قبلا برای تجدید خاطره ... مطالب من نه جنبه افشا گری داره و نه چیز دیگه فقط میخوام شما رو در جریان واقیع اخیر قرار بدم چون حس میکنم خیلی پرت هستین .... توجه دقیق به مطالب من غیر مستقیم خیلی چیزها رو روشن میکنه گرچه من شخصا ارمانهام تغییر نکرده .... در این مطالب نام افراد  و محله ها و غیره رو نمیارم ..

 

  وقایع یکشنبه ... ۵ روز تا رای گیری ...

من ساعت ۴ بعد از ظهر در گرما شدید به سمت ستاد خودمون پیش میرم .... خیابون ها نسبتا خلوت هستن ... هنوز مردم بیرون نیومدن ... به ستاد که میرسم طبق معمول این ساعت پرنده پر نمیزنه ...وارد میشم ۴-۵ نفر هستن ... سلام علیک میکنیم و این حرفها .... به حاجی میگم :

بابا یه چند نفر رو بزار سر میدون یه پرچم دست بگیرن بابا ! هیچکسی رو نداریم !؟ بچه ها کجان ؟

حاجی - اولا ما امام زمان رو داریم ... دوما الان زوده ...

من - کجا زوده حاجی !!! برو ببین ستاد بالایی موسوی چه خبره ... ۲۰۰ نفر در ستاد رو گرفتن خدا شاهده !

حاجی - یه مشت بچه هستن بابا ... اصلا برو بیرون باز تو اومدی ایه یاس بخونی برو یه خورده چسب بخیر بیار ۲ ساعت دیگه لازم میشه ...

میرم و لیست خریدی که دارم رو انجام میدم ( هنوز نفهمیدم که این پول ها از کجا میومد .. بارها حاجی به ما گفته بود که از هزینه شخصی خودش میده اما ما حساب کردیم فقط در یک روز حاجی به من ۱ ملیون تومن پول داد برای خرید یه چیزی این با عقل جور در نمیاد که یه نفر .... )

وقتی برمیگردم کم کم شلوغ میشه ... طبق معمول لباس پلنگیم رو میپوشم و پرچم های مخصوص بازوبند و سایر زیور الات رو میبندم و در ستاد وایمیسم ... چند نفر اومدن .... تغریبا ساعت ۵ هست و ۱۰-۱۲ نفری در ستاد ایستادن و پرچم و عکسهای رئیس جمهور رو دستشون گرفتن و به ماشین ها میدن ... یه سری هم اون ور خیابون هستن و دارن مقاله های چاپ شده درباره فعالیت های دکتر رو میدن به ماشین ها ... نکته عجیب اینه که از هر ۱۰ ماشینی که رد میشن فرق نمیکنه چه شخصی و چه مسافر بری ۷ تاشون هوادار موسوی هستن و عکسهای موسوی رو زدن یا حداقل یه روبان سبز به ماشین وصل کردن ... اینها وقتی به ما میرسن بوق میزنن و مسخره میکنن .....

دوستانم هم میان و میرم داخل ستاد ... یه خورده بحث میکنیم هنوز شلوغ نشده زیاد ... یه خورده تئوری رو میکنیم و یه خورده گمانه زنی میکنیم .... اوضاغ جالبی نیست ... هنوز بحث بحث مناظره ها بود .... از بلند گوی ستاد که خیلی صدای زیادی داشت این کلیپ های صوتی  رو به خیابون پخش میکردن :

موسوی : سیاست های شما در مسائل خارجی ما رو به شدت ضعیف کرده و این شیر ایرانی رو در بند کرده ...

رهبر : من نمیتونم قبول کنم حرف کسانی رو که میگن ملت ایران به خاطر پایبندی به اصول خودشون در دنیا خار و ذلیل شدن ... و بعد صدای الله اکبر ....

سی دی ها رو میارن ! سی دی هایی که فیلم مناظره دکتر احمدی نژاد با  مهندس موسوی بود .... 

نزدیک ۱۰ هزار تا  اورده بودن .... من شوکه شدم از این تعداد ! دادیم به بچه هایی که داشتن به ماشین ها پوستر میدادن ... گفتیم اینها رو بدین به ملت ... اما به زور نندازین بزارین خودشون در خواست کنن وگرنه میندازنش بیرون ... حاجی هم هی داد میزنه که اقا این پرچم ها و این پوستر ها و عکس ها که اسم الله توش هست رو هی نندازین تو ماشین ها زورکی ... گناه داره پرتش میکنن بیرون گناه داره !

ساعت تغریبا ۶ هست که شلوغ شده خیابون کم کم ... ماشین ها هم زیاد شدن چند نفر میان و میخوان از ما عکس بگیرن !!! متوجه میشیم که خارجی هستن .... حاجی میاد و میگه نزارین با لباس بسیجی ازتون عکس بگیرن ممکنه مشکل ایجاد بشه ...ما هم اجازه تصویر برداری نمیدیم .... چند دقیقه بعد یه عکاس از خبرگزاری فارس میاد و یه چنتا عکس میگیره از ما ... من و ۵-۶ نفر دیگه از بچه ها که همگی از ۱۰۰ متری هم داد میزدیم هوادار کی هستیم راه میفتیم به مقصد ستاد پایینی که مرکزی هم هست ... میریم و اونجا یه خسته نباشیدی میگیم و یه احوالی میپرسیم که یه دفعه میبینیم که یه لشکر ۵۰ نفری از هواداران موسوی تو پیاده رو در حالی که عکس ایشون در دست دارن و روبان سبز بستن میخوان از جلو ستاد رد بشن که با اشاره ما نیروهای پلیس امنیتی نزدیک ستاد بهشون حمله میکنن و متفرق میشن ما هم دست میزنیم برای مامورها .... باز هم میریم پایین تر تا به یه ستاد دیگه سر بزنیم در راه همش کر کری با دختر پسرهایی که از کنارمون رد میشن ... هر سبزی به ما میرسه دستش رو به نشانه پیروزی طرف ما میگیره و میگه اخر هفته احمدی رفته ! ... مردم یه جوری بهمون نگاه میکنن ! یکی از اشنایان از کنارم رد میشه و با دیدن ظاهر من متعجب میشه و میگه پدرام تو دیگه چرا ...سرش رو تکون میده و میره .... ما همچنان به راهمون ادامه میدیم که چنتا پسر با لباس تماما سبز که تو پیاده رو کنار ایستادن با دیدن ما مسخره میکنن  با هم شعار میدن که " ای لشکر  صاحب زمان اماده باش.... " فکر نمیکردن ما رفتار پرخاشگرانه ای از خودمون نشون بدیم اما یه دفعه حمله میکنیم و یکی از دوستانم با مشت به سر یکیشون میزنه و در جا یارو به حالت تشنج میره ! خودم از یاد اوری این صحنه خجالت میکشم ... نباید هیچوقت اینکار رو میکردیم ... یه جورایی ابروی ما رفت ! یه تصویر بد و منفور از خودمون به جا گذاشتیم جلوی همه مردم ...به خصوص خیلی ها من رو میشناختن تو اون جمع ... بعد از این جریان بازم راه رو پیش میگیریم و به یه ستاد دیگه میرسیم درش خیلی شلوغ بود ... لباس شخصی ها و موتوری ها .... که یه دفعه صدای موتور و بوق .. دست و صوت و داد و بیداد رو میشنویم .. یه دسته  ۵۰  تایی موتوری که پرچم  ایران و عکس دکتر محمود احمدی نژاد رو در دست دارن تو خیابون رژه میرم و خود نمایی میکنن ما هم که با دیدن چنین صحنه هایی خوشحال میشیم ... مردم با دیدن ای صحنه ها یه خورده به فکر میرن... نمیدونم تو فکرشون چی میگذشت ....

بعد از احوال پرسی و کسب خبر از یکی دیگه از ستادها مسیر رو پیش میگیریم به سمت ستاد خودمون ... تغریبا جمعیت زیاد شده و خواهر ها هم اومدن تو قسمت مخصوص خودشون ساعت ۷ هست که یه دفعه یکی از بچه ها از بالا با سرعت میاد پایین و میگه دارن میان !

بله بلاخره اومدن .... جریان از این قراره که هواداران یکی از ستادهای اقای موسوی که بالاتر از ستاد ما بود و یه ۵۰۰ متری فاصله داشت هر روز بیرون میومدن و از گوشه خیابون تو شهر راهپیمایی میکردن ... تا امروز هیچوقت از در ستاد ما رد  نشده بودن چون میترسیدن اما اینبار تعدادشون بیش از ۱ هزار نفر بود .... برای خود ما این صحنه عجیب بود ... ما هم شروع کردیم به تماس گرفتن با دوستان که کجایین سریع بیاین این نقطه .... خیلی از موتوری ها هم خودشون رو رسوندن... ما اماده اماده بودیم ... چون در بین هواداران موسوی و فعالان ستاد کسانی بودن که اجیر شده بودن برای درگیری ... یعنی ارازل اوباشی بودن که در مواقع لزوم درگیری ایجاد کنن و در خوشبینانه ترین حالت از ستاد دفاع کنن .... ادمهای خطرناکی هم بودن .... لشکرشون داشت میومد ... ما مضطرب بودیم..... ما که مسلح به شوک الکتریکی و اسپری فلفل بودم و اماده برای دعوا .... تو  ستاد هم باتوم و چوب و .... اماده بود ...یه نفر از بچه ها یه پرچم حزب الله به من میده میگه برو بالای یه ماشین ... میرم بالای یکی از ماشین های در ستاد و  شروع میکنم به چرخوندن پرچم ... نیروهای یگان ویژه هم خودشون رو میرسونن ... ما تغریبا یه ۵۰ نفری بودیم .... اونها تغریبا ۱۰۰۰ نفر  مردم همه اومده بودن تا این صحنه رو ببینن که چه اتفاقی میوفته ! همشون موبایل هاشون رو روشن کردن و فیلم برداری رو شروع کردن ! تو لشکر سبزها دختر و پسر قاطی بودن... تیپ های جالبی هم داشتن ... همه خودشون رو دست کرده بودن ..به روشهای مختلف ... جدا ادم از دیدن همچین لشکری لذت میبر .... همگی دست هم رو گرفته بودن ... تا این که به ستاد ما رسیدن اونها شعار میدادن که احمدی کم میاره ناموس وسط میاره ! ما هم  شعار میدادیم   مرگ بر غارتگر بیت المال  ... وقتی به ما رسیدن کاملا و به ما برخورد کردن نیروهای امنیتی یه زنجیره بین ما و سبز ها تشکیل دادن من از بالا این پرچم رو طوری میچرخوندم که پارچه اون به سر و صورت سبزها بخورده اخه خیلی بزرگ بود این پرچمه ! اونها هم از این کار عصبی میشدن تا این که یکیشون پارچه رو گرفت و کشید ... این باعث شد من نزدیک بشه که بیفتم از بالای ماشین .. این عمل بچه های ما رو تحریک کرد و به شدت به سمت اونها هجوم بردن... فشار به قدری بالا بود که زنجیره سربازها پاره شد و یکی از بچه ها با لگد به یکی از سبز ها زد یکی دیگه از بچه ها که بالای یه داربست در ستاد رفته بود از بالا پرچمش رو پرت کرد پایین به سمت جمعیت خورد تو سر ۲-۳ نفر من هم از بالا اسپری رو در اوردن و زدم به سمت جمعیت که شدیدا ترسیدن و فرار کردن بچه ها هم به سمت اونها .... با چوب درگیر شدیم باهاشون یکیشون چاقو در اورد که بزنه پلیس زدش شدید... درگیری شدید شد و نیروهای پلیس هم چند برابر شدن چند نفر از سبزها شدیدا مسدوم شد طوری که همونجا افتاده بودن ... پلیس هی از طریق بلند گوهاشون خواهش میکرد جمعیت از درگیری اجتناب کنن ما که گوشمون بدهکار نبود .... خلاصه گذشت و اونها هم رفتن ...  بعدا فهمیدم تا به یه میدونی رسیدن چند بار باز در ستادها درگیر شدن از فرداش دیگه راهپیمایی نکردن ...

 

ساعت ۸ و اوج شلوغی ... همه جمع بودن و شعار میدادیم دیگه .... نزدیک ۱۰۰ نفری مردها بودن

خانومها هم نزدیک ۵۰ نفر که شعارهای گوناگون میدادیم ... مثلا چپ راست کارگزار علیه خدمت گزار .. یا مثلا پرونده هاش رو میزه هی میگه چیزه چیزه ... ما هم با چنتا از بچه ها اون ور خیابون بودیم و مراقب بچه هایی بودیم که روزنامه و مقاله و این چیزها توضیح میکنن خودمون هم چند دقیقه یه دفعه پرچم دست میگرفتیم و وسط خیابون راه میرفتیم ... ماشین های احمدی نژاد از در ستاد ما رد میشدن مخصوصا و ماشین های موسوی کمتر از این راه میومدن از ترس... هر ماشینی رد میشد جمعیت به سمتش میرفت و بای بای میکردیم و یه هوووو بلند هم میکشیدیم طوری که یارو از ترس با سرعت فرار میکرد... پلیس هم هی هشدار میداد که از خط سفیده جلو تر نیاین خیابون رو بند نیارین ....

عجب ها ! شب ساعت ۱۱ داشتم میرفتم خونه ... ماشین ها هی بوق میزدن هر کدوم حامی یکی بودن.... این بوق ها تا ۳ شب هم ادامه داشت ... تو راه با دوستان بحث میکردیم که خدایا چیکار کنیم ؟ این اوضاع اصلا خوب نیست .... مناظره دیشب خیلی برای ما بد بود ... حسابی خراب شدیم .... روزنامه ها ... سایتها ... همه ....

 

تا پست بعدی فعلا !

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2:55  توسط پدرام  | 

تا به حال فرصتی دست داده چند باری با پرودسر های ساکن خارج کشور به خصوص  دوبی که خوب ملیت های گوناگون دارن برخورد بکنم . اولین نکته ای که تو این پرودسرها وجود داره اینه که امکانات فوق العاده ای دارن ! امکاناتی که هر کدوم در بهترین استودیو های  ایران هم یافت نمیشه ! یا حداقل مدل های قدیمی تر و غیر اصلش هست ! فرض کنین یه پسر ۲۰ ساله با تجهیزاتی بالغ بر ۱۰۰ هزار دلار !

و نکته دوم این که با علم روز دنیا به خصوص در زمینه صدا برداری اشنا هستن ... پلاگین ها و سینتی سایزرهای جدیدی  هم دارن که در اختیار ما نیست !

اما وقتی چند کلام با این افراد صحبت میکنی متوجه میشی که هیچی بارشون نیست !!!!

کلام اونها با شما به شکل عجیبی تحقیر امیز هست ( اصولا خارجیها خیلی بی ادب هستن ! هیچ ادب و نزاکتی تو برخورد با شما ندارن ... خیلی راحت بدون هیچ تامل و رعایت نزاکت و  بدون استفاده از ادبیات درست و صحیح از شما انتقاد میکنن ) میگفتم که خیلی تحقیر امیز باهات صحبت میکنن ! تو رو به چشم یک اماتور نگاه میکنن اما .... حتی با وجود امکانات فوق العاده نیمی از پرودسرهای ایرانی هم نیستن ! اصلا هیچی نیستن ! امکانات دارن ... وقت دارن ...تمرکز دارن ... علم روز رو دارن ... اساتید حرفه ای دارن .. اما یک چیز رو ندارن اون هم خلاقیت و استعداد هست که اولین و مهمترین خصوصیت یک پرودسر هست ...

ما ایرانی ها قدر خودمون رو نمیدونیم ... یکی از دوستانم رو میشناسم که تو زندگیش کارش فقط حسرت خوردن هست ... میگه  " البوم مثلا امینم رو گوش دادی ؟ دیدی چه ترک هایی داره !!!!! دیدی چه اهنگسازی فوق العاده ای این dr.dre داره خدایش !!!!!!!!! من 100 سال نمیتونم خدایا این چیه ....!!! " اما من همیشه پیش هرکی که نشستم گفتم که یه روز از اون هم جلو میزنم و اون روز نزدیک هست ! چرا که ما ایرانی ها قدرتش رو داریم که برسیم به بزرگان دنیا ! جسارت ، شجاعت ,  تلاش ، از خود گذشتگی میخواد ! سیروان خسروی با البوم ساعت 9 به همه ما ایرانی ها نشون داد که هیچ فاصله ای نیست ! همه چیز یکی هست ! همون سازها تو ایران هست ! همون برنامه ها تو ایران هست ! همون سمپلرها و سینتی سایزرها تو ایران هست ! همون ذوف و شوق هست ! و درسته که امکانات و تجهیزات و وقت و خیلی چیزهای دیگه  نسبت به اونها نیست ... اما استعداد ایرانی ها به قدری زیاد بالاست که میتونه ضعف های امکاناتی رو بپوشونه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:56  توسط پدرام  | 

بیچاره دوستان من !

 

شبها تا  دیر وقت کار میکردین ... هر مناسبتی که میشد بدون هیچ دستمزدی شما نفر اول بودید ... به شهرستانهای محروم برای کمک کردن رفتین جایی که این بچه هایی که امروزه به خیابانها ریختن حتی اسمش رو هم نمیدونستن !  هر جا نیرو کم میوردن از طرح های عرمانی تا درگیری با ارازل اوباش و نیروهای امنیتی و...

شبها که چه عرض کنم صبح ها تا ساعت ۳-۴ بامداد ایست بازرسی میرفتید ...

کلی جلسه شرکت کردین ... کلی در نظم کشور کمک کردید ... کلی خدمت که اینجا گفتن نیست !

چه مزدی گرفتید ! الان شما شدید مزدور .... الان به شما فحش ناموس میدن انگار نه انگار با دستانتون مدرسه ساختین  ! انگار نه انگار کشته دادین در راه حفظ امنیت همین مردم !

 

البته تقصیری هم ندارن .... مقصر کسی هست که این ۲ گروه رو به جان هم انداخت ...برادر کشی راه انداخت ... مقصر کسی هست که دست شما باتوم داد و گفت نزنی ....بیچارت میکنم .... مقصر شما نیستین .... خدا نابود کنه باعث و بانیش رو ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:27  توسط پدرام  | 

قابل توجه بازدید کنندگان ناچیز این وبلاگ که این جا پیشینه تاریخی دارد ! ماشالله من به دلیل مشغله کاری سالی ۱ بار میام و به روز میکنم و ....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1:37  توسط پدرام  |